*****به زودی در این مکان پست بله برون احداث می گردد*****

وبلاگ من
وضعیت یاهو
بایگانی
¯ نویسنده
ساغر (39)
¯ موضوعات
تماما مخصوص (19)
داستان (5)
عمومی (14)
¯ روزی روزگاری
مهر 1387 (1)
شهریور 1387 (3)
مرداد 1387 (5)
تیر 1387 (5)
خرداد 1387 (1)
اردیبهشت 1387 (5)
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (1)
بهمن 1386 (3)
دی 1386 (1)
آذر 1386 (3)
آبان 1386 (8)
مهر 1386 (1)
شهریور 1386 (1)
دوستان
از این روزها
جستجو
آمار وبلاگ
امروز : یکشنبه 3 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
*****به زودی در این مکان پست بله برون احداث می گردد*****

نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در دوشنبه 28 مرداد 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ
در باورم نیست...
چشمانم هنوز می بارند و بغض گلویم را می فشارد...آه که دست دروگر زمان چه سخت ما را از هم تفریق می کند...اینک ماندیم و تمام امواج رادیو که دیگر از صدایش نمی لرزند...نمی رسند...و رادیو هایی که در ایستگاه ها منتظرند...تنهایی خیابان ها...نفرین بر تمام قطار ها...نفرین بر هر چه ایستگاه...

خوب بود آمدنش ،حیف شد رفت
خوب بود آمدنش ،حیف شد رفت
خوب بود آمدنش ،حیف شد رفت
خوب بود آمدنش ،حیف شد رفت
خوب بود آمدنش ،حیف شد رفت
خوب بود آمدنش ،حیف شد رفت
خوب بود آمدنش ،حیف شد رفت
خوب بود آمدنش،حیف زود رفت...
علی كجاست؟ تو باغچه. چی می جوره؟ آلوچه. آلوچه ی باغ بالا. جرآت داری بسم الله...
خسرو شكیبایی هم به باغ بالا كنار فروغ و علی كوچیكه و ماهی خواب رفت...
خسرو شکیبایی در گذشت... (گزارش فارس که اولین بار بر باورم بارید)
خسرو شکیبایی به خاطره ها پیوست... (نفرین به تمام خاطره هایی که می پیوندند)
نوشته شده در جمعه 28 تیر 1387 و ساعت 03:07 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در جمعه 28 تیر 1387 و ساعت 04:07 ق.ظ
کودک
با گربه هایش در حیاط بازی می کند
مادر
کنار چرخ خیاطی،آرام رفته در نخ سوزن
عطر بخار چای تازه در خانه می پیچد...
صدای در
شاید
"پدر"!!..
******************روز پدر مبارک**************
نوشته شده در سه شنبه 25 تیر 1387 و ساعت 05:07 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در سه شنبه 25 تیر 1387 و ساعت 04:07 ق.ظ

عمریست شبها را با بیداری سحر می کنم.من ،بیداری و چراغی که جلو در خانه بیداریش از پنجره پیداست...و هنوز نمی دانم این سکوت شب است که وادار به نخوابیدنم می کند یا تاریکسیت که غم خواب را از چشمانم ربوده؟یا تنها علم به این موضوع که همه خوابند ،بیدار نگهم می دارد؟
گاهی دلم برای خواب های عمیق یازده شبی تنگ می شود،گاهی هم برای صبح های صادق!گاهی همه چیز برایم دیر می شود.حتی تنهایی! یک هفته است صبح روزهای زوج و عصر هر روزم دیر می شود.عملا وقت تلف می کنم... خسته هم نیستم...کاهل شده ام شاید هم جاهل!
خوش عالمیست عالم شب زنده داری ،بد دردیست رویاهای شبانه که خواب از چشمان آدم می ربایند و سردردهای...(جایی خواندم خوابهایی که می بینیم رویا نیستند،بلکه آنچه نمی گذارد بخوابیم رویاست).
مفهوم 18 تیر در ذهنم پر رنگ می شود .اگر منجی در صبح نمناکش شب قبل ،مست آیه تسامح و تساهل نشود ، شاید روز خوبی باشد ،شاید هم روز خونی!شاید! به قول اخترک مطرود، دنیا ،دنیای اعتراض های خاموش است...دنیای آدم های سه دسته ای:
دسته اول، آدم هایی که بی آنکه بدانند برای چه و کجا؟فقط هر کِی می آیند و می روند(خرِ عیسی گرت به مکه برند/چو بازگردد هنوز خر باشد).
دسته دوم آنهایی که می آیند ، همه چیز را می بینند و در سکوت فقط آرزو جمع می کنند برای پرِپرواز دادن به قاصدک ها و یک شب که ماه کامل نیست ،می روند به شهر آرزوهاشان و فراموش می کنند قاصدک ها را(پیاده بر متن آبی آسمان راه رفتن/سادگی ابر بودن می خواهد/آبی من هم/اگر بغض رویاهایش نبود/تشنه این همه باریدن نمی ماند).
دسته سوم ،آنهایی هستند که از کجا ، کِی و چگونه دورانشان باخبرند،می مانند و جای پایشان را روی قاصدک ها محکم می کنند و ایمان دارند به آفتاب پشت ابر(و ایمان به خاصیت تغییر برای آزادگی چه شوری دارد!).
پ.ن:
_کجا ببرم با خود این خیابان هایی که یادگار قدم زدنِ غروب هایِ دلگیرمان است؟ چطور ببرم؟
_یک جعبه خیابان ،یک بطری غروب دلگیر کافیست؟
و این افکار آنقدر در رویاهایم پر رنگ می شوند که اگر شبی بیدار
نمانم ،صبح انگار چیزی را از دست داده ام...
نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر 1387 و ساعت 08:07 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در جمعه 14 تیر 1387 و ساعت 12:07 ق.ظ
ساعت ده و بیست و چهار دقیقه پنج شنبه شب.با اصرار مادر و بی میلی سوار ماشین می شوم و راه می افتیم.مقصد:همدان – رزن – روستای سلطان آباد.
برای اینکه در راه، تنهایی، زمان را زمین گیر نکنم حسین پناهی و ام پی فور را به همسفری دعوت می کنم...هر دو نگاه عاقل اندر "سفیری"! به من می اندازند و بی حرف پیش همراهم می شوند...
ساعت یازده و سی و هفت دقیقه!به حرف های حسین پناهی گوش می دهم و هر چند جمله یکبار فرجه ای می طلبم تا درمان کنم این افلاطون عود کرده را!
به راه می اندیشم و به این آسمان...بلند فکر میکنم:چرا با اینکه اینجا تا چشم کار می کند دشت و صحراست اما ستاره ای در آسمان پیدا نیست؟چون این اطراف شهرک های صنعتی زیاد است و به طبع آسمان بی ستاره!این را پدر می گوید. مادر هندس فری در گوش دارد ،پس چیزی نمی گوید.
کنارم ،خواهرم با دوستانش غرق خنده و مکاتبه است و برادرم خواب را بی خواب کرده!
فکر می کنم...به خودم و خدایم!فکر می کنم چقدر از او دور شده ام فقط در چند روز،چقدر افکار و انکارم او را اذیت کرده ، شاید هم امتحان کرده! طبق معمول زیر لب می گویم شکر لله ...شکرلله...شکرلله...
دلم آهنگی را می خواهد که چند روز پیش خواهرم گذاشت تا گوش کنم!اسمش "ای خدا دلگیرم ازت" بود و گویا محسن یگانه خواننده اش. ام پی فور را برمی دارم ...آهنگ را تا آنجایی جلو می زنم که می گوید: "چه لحظه های خوبیه/ثانیه های آخره/فرشته مردن من/منو از اینجا می بره...چند باری عقب و جلو می کنم تا این قسمت را تکرار کند.فکر می کنم چقدر لطیف مرگ را متصور شده آدم دلش می خواهد که بمیرد!واقعا!مرگی خواستنی و لطیف...(هر چند که هنوز عاشقانه زنده به این زندگی هستم و این تنها ،برداشتی از حس منتقل شده یک آهنگ بود)
می گویم "خب مرگ حق مسلم ماست...مثل خونی که در رگ ماست...مثل زندگی...مثل انرژی هسته ایییی!
بعد می اندیشم که خدا را شکر وصیت هایم را کرده ام!مادرم باید از فروشگاه فدک آن مانتو و شلوار سفید را با شال همان رنگی بخرد،خواهرم و همه ی اقوام هم روشن بپوشند! پدر و برادرم هم آن کت و شلوار طوسی با راه راه های براق را! و همه باید روز مراسم هفتم اصلاح کنند و معطر و تمیز باشند که میهمان ها رغبت کنند صورتشان را ببوسند ! آراسته از میهمان ها پذیرایی کنند ،کسی حق شیون و زاری ندارد!خلاصه مرگ را طوری بگیرند که به زندگی بی احترامی نشود!اعضایم را هم در صورت لزوم اهدا کنند!
ساعت نزدیک صفر بامداد! گردنه آوج.پدر ترجیح می دهد به جای آهنگ های رپ مورد علاقه خواهرم رادیو گوش کند. استان همدان،گردنه آوج،رادیو خراسان رضوی!!!
تق!این صدای برخورد شاپرکی با شیشه جلو ماشین بود ...نامبرده در دم جان سپرد ...گزارش ها حاکی از آن است که شتاب او برای مرگ با احتساب سرعت ماشین و مدت زمان عکس العمل و شتاب اولیه وسیله نقلیه برابر 108.32 کیلومتر بر ثانیه تخمین زده شده است.البته کارشناس حاضر در محل وقوع حادثه اسقرای دیگری نیز در نظر گرفت و افزود:ممکن است مرگ او به استراتژی یک لحظه غفلت و دیگر هیچ...برگردد!(از اثرات حضور در مطبوعات)
ترجیح می دهم رادیو خودم را گوش کنم.هندس فری را در گوشم می گذارم.موج اف.ام ردیف 15.12.
میثاق گوشش را کنار گوشم می گذارد و می گوید:برفک است! که یعنی من هم می خواهم گوش کنم.یکی از هندس فری ها را به این پسرک هفت ساله می دهم. پوزخندی می زنم و می گویم: مگر تلویزیون است که برفک باشد؟ چیزی نمیگوید و فقط گوش می کند.
به آی دی هک شده ام فکر می کنم و مدام این جمله را زیر لب زمزمه می کنم :
همیشه تنها ترین آدم ها کسانی هستند که فکر می کنند ،می توانند تنهایی هر آدمی را پر کنند .اما این را نمی دانند که این تنهایی پر از دلتنگی ست وقتی بخواهد با هر کسی پر شود...
نفس عمیقی می کشم و می گویم شکر...به خدا فکر می کنم ...عاشقانه...آرزو می کنم مثل شهریار باشم.با خودم می گویم در این زمانه همه کس،هر روز از آن شکست های عشقی می خورد، پس چرا دیگر شهریار نداریم؟!بعد خودم جواب می دهم:اگر قرار بود همه شهریار باشند که شهریار دیگر شهریار نبود!بعد پای عدالت می آید وسط .می گویم:نه!خدا نشانه را برای همه می فرستد.ماییم که یکی با لا می رویم و یکی با لا!
هنوز یک ساعتی مانده تا برسیم.پس مباحثه با حسین پناهی را با فاتحه ای از سر می گیرم.به جاهایی می رسم که به تنهایی از پس فکر کردن هم برنمی آیم چه برسد به مباحثه!به او می گویم بگذارد روزی که برگشتم حتما با یکی از دوستان اهل!جلوسی می گذاریم و آنگاه شاید ما دو نفر توانستیم چشم چپ سگ شما را در آوریم یا حداقل برق آنرا روشن نگه داریم!
صفحه ی سی و سوم از نامه های ایشان به آنا را می خوانم و در ترسیم تصوری از ابدیت چشم می بندم...
ساعت پنجاه و پنج دقیقه بامداد !
رسیدیم!
خواب را به همه چیز ترجیح می دهم. پتو بالش مخصوصم را از پشت ماشین برمی دارم و به اتاق بالا می روم .خواندن مصاحبه خاتمی با چلچراغ گرچه ذهنم را مغشوش ولی چشمانم را خسته می کند و ...
جمعه ساعت نه صبح.همه بیدارند...طبق عادت دست و رویم را می شویم و دوباره می خوابم!!!
ساعت یازده .پس از کش و قوص و مادر که صدایم می کند ،بیدار می شوم.صبحانه را می خورم و گشتی میزنم و می فهمم که اینجا تلویزیون فقط ماهواره را خوب نشان می دهد و ماهواره برای اینجا یعنی کانال های پی ام سی و ایران میوزیک!!!شاید تنها مزیتش هم همین بی خبری اجباری باشد!شاید!
من و خواهرم در اتاق نشسته ایم.می گویم کانال های دیگه چی؟می گوید:همین دوتا کانال!آهی می کشم و دنباله چلچراغ را می خوانم. یک آهنگ می گذارد به گمانم از.....اسم کوچک خواننده اش را نمی دانم ولی فامیلش مدرس است.بنفشه می گوید:این هم مثل توست!مثل کاوه یغمایی!در نگاهم علامت سوال را می خواند .ادامه می دهد:یعنی بین یه مشت آدم جینگیلی یه جور دیگه ست!!!دوباره شگفت زده نگاهش می کنم!!!با خودم می گویم یعنی من واقعا فرق دارم؟بعد می گویم خب همه با هم فرق دارند بگذریم...آهنگش هم خوب بود ...هم "فال" بود هم تماشا!
بعد از ظهر پدر و مادرم همراه راننده به جشن پایان سال مدرسه در روستا که اصل بهانه آمدنشان بود،می روند و من و دو برادر (که یکی از قبل اینجا بود) و خواهرم به رانندگی در اطراف مزارع.
گرچه ابتدای راه کمی خاکی ولی بعد که در جاده اصلی می رسیم راه هموار و خلوت می شود تا جایی که بنفشه بی پروا تند می راند و مهدی که اشتیاق او را برای پرواز! دید،گفت:من دنده را عوض می کنم تو برو ببینم تا کجا میخوای بری!!..از این حرکتش خوشم آمد .به یاد زنده یاد آزادی می افتم!!..
ساعت نزدیک نه شب.در هر کدام از اتاق ها را که باز می کنی، حجم عظیمی از بوی حشره کش به مشام و انواع اجساد حشرات به چشم می خورد!!(قبل از رفتن، برادرم همه را تار و مار کرده بود و فکر می کنم بهتر بود همه درها را باز می گذاشتیم تا خودشان بروند چون حشرات غروب که می شود خودشان می روند ...خوش به حالشان .کاش چنین غروبی بر من هم طلوع کند.شاید آخرین غروبم باشد...
این بوی ناخوشایند را تحمل می کنم و داخل اتاق می شوم ...کار اجباری دارم...پس ماندن را می پذیرم.عطسه...سرفه...عطسه...سرفه...عطسه ...خون دماغ! مثل همیشه!!..
مادرم که می آید می پرسد چرا برادرم این کار را کرده ولی می بیند خودش هم عطسه می کند !با خنده می گوید: پس تو حشره کش نزدی،آدم کش زدی..می گویم:یک نفر برای همه.نه!همه برای یک نفر!
ساعت یازده شب...آهنگ های تکراری...تلفن...چلچراغ...خواب...
ساعت نزدیک هشت صبح...دست و صورتم را می شویم...همه خوابند ...دوباره می خوابم...
ساعت ده صبح...صبحانه...بی حوصلگی...آهنگ...ماهواره...عطسه...سرفه...وانرژی های افکار خواهرم!!!
چند وقتیست که عجیب با هم تلپاتی داریم!!!در واقع او فکر می کند من حرف می زنم یا بالعکس.به قول مادرم دو قلوهای از هم جدا با پنج سال تفاوت سنی!خیلی عجیب است حتی وقتی می خواستم بگویم که دیگر حتی فکر هم بکنم، نمی گویم...او گفت:داری فکر می کنی که دیگه نگی؟؟!!
می خندم...
ساعت سه و سی و سه دقیقه بعد از ظهر شنبه.چلچراغ را تمام کردم.با مادرم راجع به "زهرا جعفری" و "خاتمی" و "فاطمه بلند شو علی را ببوس"صحبت می کنیم.
عصر شده...تصمیم می گیرم بیرون بروم و برای اولین بار به اطرافم نگاه کنم و با طبیعت اینجا آشتی کنم!کمی از روی تراس صحرا را نگاه می کنم...دور تا دور خانه ،مزارع کشاورزی و رو به رو موتور آب و حوضچه .سمت چپ و راست دستگاه های آبیاری بارانی و ....مناظر بکر...سراغ دوربین می روم و عکس و عکس و عکس.
کمی لجم می گیرد از اینکه آنطور که من می بینم این دوربین نمی بیند!به هر حال از هیچ ،به!
برمی گردم.مادرم روی تراس نشسته .می روم و رو به رویش طول تراس را راه می روم.از نقشه های روزهای آینده اش می گوید...یادش می اندازم: یعنی میخوای بگی یادت رفته باید منو بفرستی خارج؟
_نه یادم نرفته ...اصلا!من بهت قول دادم دیگه. ولی این مهمونی سوم تیره من که نمی تونم تا قبل از سوم تو رو بفرستم!!با هم می خندیم...
نزدیک های غروب می شود ...از مادرم می خواهم تا با هم اطراف مزرعه قدم بزنیم.می پذیرد ...
ساعت نه و دوازده دقیقه ...تلویزیون فوتبال اسپانیا _ سوئد پخش می کند ...بنفشه محو تماشای کانال 333!
مهدی گرسنه است و می گوید لطفا تا پنج دقیقه دیگر شام مرا بدهید اگرنه ، میوه بدهید تا شام!
مادرم بنفشه را صدا می زند تا وسایل شام را آماده کند.نگاهش می کنم...محو تماشای فوتبال است .می گویم تو بشین.لبخندی می زند و تحسینی شیطنت آمیز...
ساعت نزدیک یازده شب...شام خوردیم و وسایل را با بنفشه جمع می کنیم.
دوباره نامه های حسین پناهی را برمی دارم. روی تراس می روم و قدم می زنم...با خودم می گویم چقدر خوب است که اینجا دیوار ندارد !بنفشه می آید سرکی می کشد و می گوید:12 اس ام اس تبریک برد! چشمکی می زنم و می گویم:اوووم تبریک!!!به کتاب می خندم...
روی تراس هم هوا سرد و هم حشره زیاد شده است (به دلیل پرزکتوری که این بالاست)به اتاق می آیم.می نویسم...می نویسم...می نویسم...خون دماغ!بنفشه می گوید :تو آخرسر می میری!!!(خب همه آخرسر می میرند).
و علارغم همه ی اینها امید دارم که فردا برگردیم...
ساعت شش صبح یکشنبه...بیدار شدم...دست و رویم را می شویم...اینبار نمی خوابم!می خوانم!منتظرم تا همه بیدار شوند و راه بیفتیم...
تمام روزنامه ها تقریبا تمام شدند.با خودم می گویم:"تمام روزنامه های صبح تعطیلند،تمام حادثه من ،تویی!"
ساعت ده صبح...ظاهرا از بازگشت خبری نیست چون هم پدر رفت بیرون دنبال کارهای خودش و هم مهدی.منم هر ساعت از مادر می پرسم "نمی ریم؟" می گوید"چرا. صبر کن برگردن .چند بار می پرسی؟"
ساعت سه بعدازظهر
_ نمیریم؟
_ دیدی که چقدر سرشون شلوغ بود مامان جان.حالا بذار تا شب ببینم چی میشه.
ساعت ده و چهل دقیقه
_ نمیریم؟
_ نه!
_ ممنون .خودم می دونستم.
_ ...
_ ...
_ ناشکری نکن
_ ناشکری نیست.واقعیته مادر من.سکه هم درد منو دیگه دوا نمی کنه...(تاس باید ریخت)
همیشه سر این موضوع مشکل داشتم .اینکه چرا؟تا کی دیگران میخواهند به جای من تصمیم بگیرند؟ همه هم اتفاقا تنها همین مشکل را با من دارند که می خواهند به جای من،برای من تصمیم بگیرند!!..چرا کسی درک نمی کند که من هم هزار برنامه و بهانه برای روزهایم دارم؟امان از این جنس مخالف من با همههههههه
بگو نسل ما کجا رفت؟
نسلی که اومد بباره؟
نسلی که از آینه رد شد
بی صدا به یک اشاره؟
نسلی که می خواست زمینو
تووی آسمون ببره؟
حتی آسمونش امروز
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تمام شب زمزمه اش می کنم.می اندیشم که کدام نسل را می گویند نسل سوخته؟؟پدر و مادرم؟برادرم؟من؟خواهرم؟ یا این بزرگ مرد کوچک ؟
ساعت چند دقیقه دیرتر از یکشنبه.
بیدار می شوم.همه خوابند بجز مهدی و راننده که پیشتر بیرون رفته اند.سر صبحانه به مادرم اشاره می کنم که از مردش بپرسد امروز بحمدلله برمی گردیم یا گلاب به رویم باز؟
_ آخ آخ ...باشه بابا جون .آخر شبم که شده برت می گردونم. این را مرد خانه می گوید که اعتراف به بد قولیش نیز کرد!
_شکر...
ترجیح می دهم این روز آخر را خوش بین تر بگذرانم.پس با میثاق اردک هایش را کنار جوی آب می بریم و شنا کردنشان را تماشا می کنیم...استدلال عجیبی دارد این پسرک از طرز شنا کردن اردک هایش!بعد هم این ها .
بعد هم بازی با آب و چرخ بی فلک!
ساعت چهل دقیقه بامداد ...خداحافظ مزرعه سبز ...خداحافظ ...
سلام چشم های برق گرفته پدر ...سلام جوی جلو پمپ بنزین...سلام ماشین گیر کرده در آن...سلام صفحه کلاچ تقریبا هیچ...سلام سرعت گیر هایی که دیده نمی شوید...سلام بوق های ممتد کامیون های عقب و جلو...سلام ثانیه هایی که به زور می گذرید...سلام اینترنتی که تا یک هفته بعد هم دستم از تو دور ماند...
پ.ن:آموزش بیرون آوردن اتومبیل هنگام افتادن در جوی به طوری که دو چرخ جلو یک سمت و دو چرخ عقب در سوی دیگر جوی افتاده باشد:
ابتدا تعدادی سنگ بزرگ(در صورت امکان جدول های خیابانی بی مصرف) و یا لاستیکی که اطراف خیابان به وفور یافت می شود داخل جوی درست در راستای چرخ ها قرار می دهیم ،سپس به جای اینکه راه آمده را بازگردیم و یک بار دیگر دفرنسیال اتومبیل را مورد عنایت قرار دهیم،از دو هم وطن ترجیحا از جنس مذکر یاری جسته و می خواهیم ما را در امر جلو و عقب کردن اتومبیل راهنمایی کنند.به طوری که آنقدر اتومبیل را به جلو و عقب می رانیم تا وسیله نقلیه از حالت عمود به حالت افقی قرار گیرد .بله درست حدس زدید!اتومبیل به سر جوی نزدیک شده و سپس به آرامی در کنار آن به صورت افقی قرار می گیرد و شما می توانید به پمپ بنزین رفته و با متصدی آن به دلیل چنین امکاناتی!! بحث و مراوعه کنید...
پ.ن۲:برگشتم...حرفی نیست.
نوشته شده در جمعه 7 تیر 1387 و ساعت 11:06 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 9 تیر 1387 و ساعت 10:06 ق.ظ
سلام
دیشب حوالی ساعت 12بود که داشتم برنامه "چراغ خاموش" رو تماشا می کردم .موضوعش تکراری بود ولی خیلی گزارش های جالب و دیدنی داشت.یه گشت و گذر در استان گلستان و بررسی و پیگیری مشکلات مردم و درصد برطرف شدن آنها پس از سفر پر خیر و برکت هیئت دولت که دو سال پیش انجام شده، بود.
از گزارش هایی که واقعا باعث تعجبم شد یکی بیمارستان96 تختخوابه ای بود در گنبد کاووس که 17 سال پیش اسکلت و تجهیزات احداث آن فراهم شده بود و هنوز همان طور باقیمانده !!!و مسئولین جوابی که دادن این بود:این بیمارستان از همان ابتدا به اشتباه احداث شده !!!چون هم از نظر اقتصادی و هم از نظر تعداد متقاضی به صرفه نیست!!!(نمی دونم باید خوشحال باشیم که بیمار نداریم یا ناراحت واقعا؟! و اینکه آیا جمعیت 17 سال پیش با الان یکی هستش که بازم ضرورتی واسه احداثش وجود نداره؟!)
گزارش بعدی مربوط به فرودگاه گنبد بود.فرودگاهی که قبل از انقلاب راه اندازی و فعال شده بود و بعد از انقلاب فقط طی سالهای 80-81 مورد استفاده قرار گرفته بود و بعد دوباره به حالت تعلیق در آمده بود آنهم به دلیل کمبود تقاضا!که بعد از سفر هیئت دولت تصمیم به بازسازی و راه اندازی آن گرفته شده بود ولی طی این دو سال فقط اسکلت فرودگاه و یک طرح جامع ازش دیده می شد که به مخروبه ای بیش شبیه نبود!گذشته از این که ظاهرا پروژه با کمبود بودجه مواجه شده و فعالیت کارکنان تقریبا به حالت سکون درآمده بود (خب کوو تا 17 سال دیگه؟هنوز خیلی وقت هست!) اطراف باند فرود، زمین های سبزی بود که چند تا خانم داشتن درش بیل می زدن و کشاورزی می کردن البته قابل ذکره که این زمین ها جزء اراضی فرودگاه هستش برای احداث قسمتی از آن...گزارشگر جلو رفت و از خانمها پرسید که اینجا چه می کنید؟ پاسخ: ما گفتیم اینجا زمین خالی مونده و به جای اینکه علفهای هرز دربیاد ،با رئیس اینجا صحبت کردیم و اجازه دادن ما یه مقداری گوجه و کدو بادنجان و هندوانه بکاریم!!!!!!! (کاشت کدو و بانجان در کنار باند فرود؟؟خب اینم یه جور شکوفاییه دیگه ...کاشت گوجه و هندوانه و...در اراضی فرودگاه...)
پروژه جالب دیگه مجموعه ورزشی ای بود در همان شهرستان که پس از سفر آقای رئیس جمهور دستور احداثش داده شده بود...حالا اونچه که من میگم رو از این مجموعه ورزشی تصور کنید لطفا: یک در ورودی بزرگ بدون دیوار!!! پس از ورود یک زمین خاکی بزرگ دیده میشه به عنوان زمین فوتبال با چهار دروازه!!! دقیقا دو دروازه بالا و پایین زمین و دو دروازه در چپ و راست دیده می شد! و اطراف این زمین خاکی یک فضای سبز پوشیده از چمن!!!(خب بیخود نیست اسمش رو مجموعه ورزشی گذاشتن .بازی کردن چهار تیم همزمان، اون هم در یک همچین زمین پیشرفته ای .......البته قطعا بازی ها و فعالیتهای دیگه هم میشه تووی اون زمین انجام داد که......حتما ما بلد نیستیم!!!) بعد از دیدن اون فضای سبز من و مادر بزرگم که کنار هم نشسته بودیم چشمامون مثل فنر زد بیرون ...واقعا تصویر خنده داری بود یک زمین فوتبال خاکی با جای تماشاگر پوشیده از چمن!از فرط خنده نمی تونستم دلیل خنده ناگهانیمو به اطرافیان بگم ولی بعدش که فکر کردم دیدم واقعا خنده تلخی بود...
حالا بماند از پایه گذاری اسکله ای برای جزیره آشوراده که به دلیل اینکه در قسمت کم عمق دریا احداث شده بود و قایق ها نمی تونستن مسافر ها رو اونجا پیاده کنن چون کف قایق از فاصله 10-15 متری اسکله به سنگهای ته آب برخورد می کرد و نمی تونستن جلوتر برن و اسکله بی مصرف مونده بود و مردم از یک اسکله بی حفاظ و کوچک برای رفت و آمد به جزیره ای استفاده می کردن که قرار هستش توریستی بشه ولی هنوز برق نداره(خب اینم یه جاذبه توریستی هستش .جایی که انسان درش رفت و آمد داره و برق و آب نداره ...به نظر آدمهاش دیدنی ترن !!) و یا مجتمع پتروشیمی که مردم 2سال پیش درش سرمایه گذاری کرده بودن و سهامش رو خریده بودن و از 2 ماه قبل تازه تجهیزات ابتدایی احداث رو آماده کرده بودن . زمانی هم که گزارشگر از مسئولین پرسید که چه کسی پاسخگوی این مردم هستش هیچ کس نمی دونست!!!
بله.....
من که دیگه نمی دونم چی باید بگم؟
ولی واقعا چه کسی پاسخگوی این همه سستی و اهمال کاری مسئولین هستش؟؟؟
نوشته شده در دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 و ساعت 02:05 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 و ساعت 01:05 ق.ظ