به نام خدا

من،خدا و شازده كوچولو
یكی بود یكی نبود،توی دنیا بر آبادی نور، پشت كوههای بلند یه جای دور،یه پری آتیشپاره،قد نخود،دست به كمر،سرتق و قد،دستاش كثیف و جوهری،یه دختر حسابی خل،ته تقاری بچه نه نه انگار طلب كار از همه،قهرو حسود كنج خونش نشسته بود  


¿یک هذیان برای بت عیار و سایه
پنجشنبه 24 مرداد 1387

خسته ام

از این همه جبرها و احتمال ها

از قضایای ناراحت کننده بشر

از تناقض بیان پدر که

کنار شومینه در خیال خود خفته  و رنج بی سوادی کودکش را به پول می فروشد

 و تنها دود زغال و تریاک را از کوره دهانش هدیه پنجره می کند

و مادری که

شعر نو را محکوم به بی توازنی می کند

تا مبادا قفل سلول های خاکستری افکارش گشوده شود

حال آنکه

در محبتش هیچ قافیه و ردیفی نیست...

و من خسته ام

از عشق های امروزی

که دامنگیر اعتبار ساغر و می گشته

و آنها را ذره ذره

در زندان هوس های خیابانی

به پای چوبه دار می کشد

و زباله های افکاری که هیچ وقت ساعت نه را درک نکرد...

و خسته ام

از دیدن چهرها های رنگ پریده ی دختران ِ ثانیه های ِ انتظار

و نگاه تمسخر آمیز عشق های کوتاه

بر تن شبزده و آلوده به زخم تحمل های طولانی

کاش می توانستم صاف بنویسم

کاش می توانستم صاف بخوانم

افسوس که دندان بغض های همیشگی

گلویم را می فشارد...

 

پ.ن:اگر خوب بود ،با یادش زندگی کن.در سکوت!اگر بد بود فراموشش کن.یک زندگی جدید شروع کن...قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟

پ.ن 2: سخن من نه از درد ایشان بود،خود از دردی بود که ایشانند!

پ.ن3:ا ینجا...در پرت ترین گوشه شب ،یادی غمگین و سبک پر می زند...

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در - و ساعت -


¿من و بهترین دوستم
سه شنبه 21 اسفند 1386

:سلااااااااااااااااااااااااااام بلد نیستم

:تو كه خیلی بی معرفتی واقعا

:حكایتش ر و یه بار دیگه هم قبل اینكه اینجا دفعه اول فیلتر بشه گذاشته بودم...یادته كیو میگم؟

یک اتفاق ساده بود. من بهترین دوستم را یافتم. کنار خیابان افتاده بود و لباس هایش هم کنار خیابان افتاده بود هر چند لخت نبود. حتی اگر لخت هم می بود کسی نگاهش نمی کرد. با آن سینه های چروک و پوست کبودش.

کنارش نشستم و ازش پرسیدم: خانم، می تونم کمکتون کنم؟


توان حرف زدن نداشت. به یک سرنگ خالی روی زمین اشاره کرد. منظورش را فهمیدم اما چطور می بایست برایش هرویین گیر بیاورم. با خودم گفتم چطور باید این کار را بکنم؟

بعد از تزریق روی کاناپه دراز کشید و من یک دستم قوطی آبجو بود و دست دیگرم سیگار. می خوردم و می کشیدم و لذت می بردم.

می خورد و می کشید و لذت می برد. پیش از اینکه سیگار را خاموش کنم گفت که ایدز و هپاتیت دارد اما حرفش مانع خاموش شدن سیگارم نشد. مانع چیز دیگری هم نشد
.

به هر حال عمر همه چیز در این دنیا کوتاه است. هنوز اعتیاد و بیماری های لا علاجم را مدیون وجود اویم. روز آشنایی ما فراموش نشدنی بود. هر چند مرگ ما فراموش شد. من هر چه پول داشتم خرج کردم تا تندیس ما را در میدان اصلی شهر بسازند. تندیس عشق پاک. اما مجسمه ساز دزد تازه کاری بود که اعتقادات مذهبی شدیدی داشت
.

همیشه عاشق شهرداری بودم. چون می دانستم وقتی بمیریم اگر هیچ کس را نداشته باشیم و مستمند باشیم او مهربانانه ما را به آغوش می کشد و کفن و دفنمان می کند. این یعنی انسانیت. آرمانی که من و بهترین دوستم همیشه در جستجویش بودیم...

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند 1386 و ساعت 01:03 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در سه شنبه 21 اسفند 1386 و ساعت 01:03 ق.ظ


¿انجمن شاعران مرده
سه شنبه 30 بهمن 1386

 

انجمن شاعران مرده عنوان كتابیه از ن.ه كلادین بام و ترجمه حمید خادم

یادمه پارسال همین موقع ها بود كه فیلمشو از سینما ماوراء دیدم و فردای همون روز با شوق و ذوق زیاد رفتم واسه سارا و فائزه تعریف كردم كه یه فیلم سینمایی دیشب دیدم اسمش این بود كه رابین ویلیامز هم تووش بازی می كرد و كارگردانشم پیتر ویر بود كه سال ۱۹۸۹ ساختتش.داستان یه سری دانش آموزه كه توو مدرسه شبانه روزی خصوصی ولتون(كه بچه ها بهش می گفتن هلتون!) در ایالت ورمانت درس می خونن.به تازگی یه معلم وارد مدرسه شده به اسم آقای كیتینگ كه ادبیات انگلیسی رو تدریس می كنه(كه بعد ها ما به خاطر علاقه زیادمون به آقای مرادخانی دبیر درس ادبیاتمون اسم آقای كیتینگ رو روشون گذاشتیم)

روز اول مدرسه هاست و دانش آموزان همگی در سالن اجتماعات جمع شدن تا با اركان چهارگانه مدرسه آشنا بشن:

سنت!افتخار!انضباط!سرافرازی.

این تعریف ها رو راهر یك از دانش آموزان به دستور و خواسته مدیر می گفتند:

سنت چیست؟عشق به مدرسه و كشور و خانواده. سنت ما در ولتون این است كه بهترین باشیم.

(كامرون یكی دیگر از دانش آموزان)

ـ جرج هاپكینز افتخار چیست؟

ـ افتخار در متانت و عمل به وظیفه است

ـ ناكس اورستریت انضباط چیست؟

ـ انضباط ،حرمت نهادن به والدین،آموزگاران و مدیر است.انضباط از درون سرچشمه می گیرد!

ـ نیل پری سرافرازی؟

ـ سرافرازی نتیجه كار مداوم است .سرافرازی پیروزی است.چه در مدرسه،چه در هر جای دیگر!

در واقع بعد از این صحنه بقیه داستان رو چند نفر از دانش آموزان علاقمند به آقای كیتینگ (انجمن شاعران مرده) هدایت می كنند.قسمت جالب فیلم از جایی شروع میشه كه این چند نفر وقتی مشغول تنظیم آرشیو اسناد مدرسه هستند متوجه میشن كه آقای كیتینگ قبلا در این مدرسه تحصیل می كرده:

 كیتینگ:شاعرـ بنیانگذار و عضو انجمن شاعران مرده!!!

و وقتی بچه ها كنجكاو میشن تا بدونن این انجمن چی بوده و چه فعالیتی انجام میده آقای كیتینگ براشون توضیح میده كه عده ای از دوستانش كه در زمان تحصیل اون به ادبیات علاقه داشتن اما اجازه و توانایی نشون دادنشو نداشتن شبها به غاری كه در اون طرف جنگل رو به مدرسه هستش جمع می شدن و شعر ها و داستان های خودشونو می خوندن و نقد می كردن!

به این ترتیب بار دیگه انجمن شاعران مرده به خواست اونها تشكیل میشه كه اعضا اون:

كامرون:جاســــــــوس!!...

نیل پری:عاشق بازیگری،خواسته پدرش این بود كه یا حقوق بخواند یا پزشك شود .بعد از بازی كردن در نقش (پاك) كه دور از چشم پدرش اون رو پذیرفت ولی در شب اجرا به طور ناگهانی پدرش وارد سالن شد و اون رو به خانه برد و سخت از این كار منع و تنبیه كرد،نیل خودش را كشــــت...

آقای كیتینگ:معلم درس ادبیات انگلیسی،شاعر،بنیانگذار اصلی انجمن!او بچه ها را به باور داشتن و پرواز رویاهاشان تشویق می كرد .آنها را به بالا رفتن از نیمكت هاشان وا می داشت تا در همین جای كم حتی سركلاس حتی به چیزهای معمول و عادی همیشگی نگاهشان را تغییر دهد!و سرانجام با تهمتی كه آقای نولان به او روا داشت مبنی بر اینكه قوانین مدرسه را زیر پا گذاشته و بچه ها را منحرف نموده و عامل قتل نیل پری گشته برای همیشه از تدریس كردن محروم شد!!...

چارلی دالتون:سردسته انجمن شاعران مرده،زمانی كه برای مهمانی به منزل دوست خانوادگیشون آقای دنبری رفت عاشق دختر اون شد !ولی دختر در پی كس دیگری بود و در آخر به دلیل فعالیت در این انجمن و سرپیچی از قوانین،اخراجــــــــــی...

تاد اندرسن:هم اتاقی نیل ،كسی كه صحت حرفهای نولان(مدیر مدرسه)و كامرون را مبنی بر اینكه آقای كیتینگ عامل كشته شدن نیل شده را امضاء نكرد و در آخر سركلاس در برابر نولان اعتراض و به ناخدا(آقای كیتینگ) گفت كه نولان بچه ها را مجبور به امضاء كردن آن برگه كرده و با بالا رفتن از نیمكت و واداشتن بچه ها به این كار (هنگام رفتن آقای كیتینگ از مدرسه) با خواندن اشعار او فهماند كه به حرفهایش ارج می نهند.

پیتس:یكی از اعضا خنثی

شعار واحد این انجمن بود:كار په دیم (دم را غنیمت شمار) بود و همیشه سرِ آن داشتند كه آگاهانه زندگی كنند:

من به جنگل رفتم چون سر آن داشتم كه آگاهانه زندگی كنم

من بر آن شدمن كه ژرف بزیم و تمامی جوهر ِ حیات را بمكم!

هر آنچه در زندگی نبود ریشه كن كنم؛

تا آندم كه مرگ به سراغم می آید،

چنین نپندارم كه نزیسته ام

 

پ.ن۱:امروز داشتم دفتر خلاصه هامو جا به جا می كردم كه یهو چشم به كتاب انجمن شاعران مرده خورد،گفتم شاید گفتن خلاصه داستان و دعوت به خوندنش توو اینجا خالی از لطف نباشه.حالا من چیز زیادی نگفتم ...فقط چیزایی كه یادم بود نوشتم.

پ.ن۲:منو فائزه و سارا توو مدرسه هر كدوم به ترتیب تاد اندرسن(چون اولش غریب و دیر جوش بود ولی بعدش چه كررررد!!:دی)نیل پری (یهو میزد به سرش!!:دی) و چارلی دالتون (اكثرا مشوق و سردسته امور)

پ.ن۳:واااای یادش بخییییر ...چهارشنبه ها از ۱۱ تا ۲ كه بیكار بودیم كجاها كه نرفتیم...از تئاتر تا مدرسه دوران دبستان و راهنماییمون ...آقای مراد خانی و شعراشون ...من دلم مدرسه میخوااااد

پ.ن۴:كار په دیم

پ.ن۵:نداریم...

نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن 1386 و ساعت 05:02 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 5 اسفند 1386 و ساعت 05:02 ق.ظ


¿می دونید چرا سكرترم رو اخراج كردم؟
یکشنبه 11 آذر 1386

صبح كه داشتم بطرف دفترم می رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: ” صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارك!“ از حق نمیشه گذاشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینكه یكی یادش بود.

 تقریباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:” میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!“ ” خدای من این یكی از بهترین چیزهائی بوده كه میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم.

“ برای ناهار رفتیم و البته نه به جای همیشه گی برای نهار بلكه باهم رفتیم یه جای دنج و خیلی اختصاصی اول از همه دوتا مارتینی سفارش داده و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم. وقتی داشتیم برمی گشتیم، ژانت رو به من كرده و گفت:” میدونین، امروز روزی عالی هست، فكر نمی كنین كه اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فكر میكنم همچین هم لازم نباشه.“ اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.“

وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفتش:” میدونی رئیس، اگه اشكالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم. دلم میخواد تو یه جای گرم و نرم یه خورده استراحت كنم.“ ”خواهش می كنم“ در جواب بهش گفتم.

 اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه ای برگشت...با یه كیك بزرگ تولد در دستش در حالی كه پشت سرش همسرم، بچه هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “ رو می خوندند. ... در حالیكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد...

نوشته شده در یکشنبه 11 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 11 آذر 1386 و ساعت 02:12 ق.ظ


¿
یکشنبه 18 شهریور 1386

پرنده بر شانه های انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده كرد وگفت:اما من درخت نیستم!تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی!!!۱رنده گفت:من فرق درختها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم.انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممكن بود.پرنده گفت:راستی،چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید...اما باز هم خندید!پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای نت وخالیست...

انسان دیگر نخندید!انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی كه نمی دانست چیست؟!شاید یك آبی دور...یك اوج دوست داشتنی...

پرنده گفت:غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است!درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت نیست،اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد...

انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود...چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد...

آنگاه خدا برای شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:یادت می آید تو را دو بال و دو پا آفریده بودم؟مین و آسمان هر دو برای تو بود...اما تو آسمان را ندیدی...راستی عزیزم بالهایت را كجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد...آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست...

نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در شنبه 5 آبان 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ