
به بغضم نخند خدا
بغضمو بـــــــــــــــــــاور کــــــــــــــن!!..
بــــــــــــاور کــــــــــــن
بـــــــــــــاور کـــــــــــن
!!..
وبلاگ من
وضعیت یاهو
بایگانی
¯ نویسنده
ساغر (39)
¯ موضوعات
تماما مخصوص (19)
داستان (5)
عمومی (14)
¯ روزی روزگاری
مهر 1387 (1)
شهریور 1387 (3)
مرداد 1387 (5)
تیر 1387 (5)
خرداد 1387 (1)
اردیبهشت 1387 (5)
فروردین 1387 (1)
اسفند 1386 (1)
بهمن 1386 (3)
دی 1386 (1)
آذر 1386 (3)
آبان 1386 (8)
مهر 1386 (1)
شهریور 1386 (1)
دوستان
از این روزها
جستجو
آمار وبلاگ
امروز : یکشنبه 3 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :

به بغضم نخند خدا
بغضمو بـــــــــــــــــــاور کــــــــــــــن!!..
بــــــــــــاور کــــــــــــن
بـــــــــــــاور کـــــــــــن
!!..
نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور 1387 و ساعت 05:09 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در پنجشنبه 14 شهریور 1387 و ساعت 04:09 ق.ظ
چه کسم من چه کسم من که بسی وسوسه مندم
گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم
ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم
قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم
مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی
به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم
به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش
نفسی همتک بادم نفسی من هلپندم
نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم
نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم
نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم
نفسی همره ماهم نفسی مست الهم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم
نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم
نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم
بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون
که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم
به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی
چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم
هله ای اول و آخر بده آن باده فاخر
که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم
بده آن باده جانی ز خرابات معانی
که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم
بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی
که نمییابد میدان بگو حرف سمندم
نوستالژی اول:به نظرت بزرگترین حرفی که نیچه کبیر زده چیست؟
انتخاب از بینشان برایم سخت است ولی یک جمله دارد که باید با سرب داغ در مغزت حکش کنی...
"آدمی چیزی است که بر او چیره می باید شد."
نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور 1387 و ساعت 03:09 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در - و ساعت -
احمدرضا احمدی: عشق، سوءتفاهمی است که با ازدواج برطرف میشود!
من: بالاخره سو تفاهم برادر ما هم برطرف شد...
نوشته شده در شنبه 2 شهریور 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در جمعه 1 شهریور 1387 و ساعت 10:08 ق.ظ

پیش تر ها نمی دانستم که روزنامه نگار ،می تواند همانی باشد که در خیابان از کنارت رد می شود ...نگاه می کند...در همین نزدیکی،روزی دارد و روزگاری...گاهی فقط آنها را در حوادث می خواندم ،گاهی هم در سبزی فروشی ها!نمی دانستم شرق کجاست و ایران،سرای ما!تا آن شب...شبی که همه چیز در شرقی ها خلاصه شد و فهمیدم عشق است خبرنگاری را!(بخوان،عشق است *خبرنگاری* را)...فهمیدم چگونه بخوانمشان تا اینکه تمام روزنامه های صبح تعطیل شدند و تمام حادثه من ،شرق!
دستم قلم شد و نوشت،اعتماد ملی...خواند ،ورود ممنوع...ایران...تهران، ۱۳۸۴.
به اجبار زمانه در واژه ها گم شدم تا پیدا کنم آن همه غلط املایی که در دوستت دارم ها ،نوشتم و ناخوانا بود...تصحیح کردم تمام (تو )ها را به (شما)!
پیدایش کردم...خواندیم هم را اما چه دیر شده بود خرداد ماهمان!خبرنگاری شهریور نداشت.تک ماده هم!یک ماده داشت ،آن هم نر بود! دیر ،دیر است .حتی برای من و شما دوست عزیزی که دیگر حق نداشتیم به اندازه (ما) هم شده ،با هم باشم...
تابستان بود و خیابان و کافه های تلخ بی ترانه.هر جا که می رفتیم دو راهی بود!!..من بودم و احساسم که میان دستهای پس زده و پاهای پیش کشیده ات بالغ شد و تو بودی که دود می کردی به هوای قلیان ،تمام زندگیت را ...در قالب اقدام قانونی!
راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم ...پیدا کردیم شرم شرقی گم شده را و پایمان که قلم شد و نوشت ...بازگردیم!!..
هر یک با تنهایی دودیگر بازگشتیم ...تو را نمی دانم ولی من آنقدر راه رفتم و بازگشتم و بازگشتم تا امروز رسیدم به:
روزت مبارک
نوشته شده در جمعه 18 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در جمعه 18 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ
آدم ها در سه حالت ناراضی و ناراحتند
الان هیچ یک از این سه حالت را یادم نیست
پس کلی خوشحال می باشم!!..
پ.ن:کنسرت ؛(روز خوب تابستان )با تکنوازی آهنگ عشق من ،آن هم یک دستی!!..
نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در - و ساعت -
شهرزاد من ،
گاه بودن سخت ترین کار است،گاه فهماندن اینکه هستی یک عمر زمان می خواهد،گاه اینکه بدانی من تمام احساسم را خرج نگاه تو کردم،سایه ای در پس تمام قصه هایت بودم ،هزار و یک شب با شکفتن لبهایت خندیدم و با باریدن چشم هایت باریدم...اینکه بدانی من پای تمام قصه ها را به شبهایت گشودم تا بفهمی احساس چیست ،اینکه بدانی من با شب بیداری هایم چگونه به شوق آمدنت صبوری کردم و همه ی نیامدن هایت پای بی وفایی جاده ها گذاشتم ...اینکه بدانی چگونه من عاشقتم تا بیاموزی چگونه عاشق باشی ،می دانم،یک عمر طول می کشد ...
شهرزاد من ،
چه می دانم این عشق تو را بزرگ خواهد کرد،تو بالغ خواهی شد،تو خواهی فهمید شوق،احساس،گذشت،نه دادنی ست و نه گرفتنی...تو خواهی آموخت چگونه دوست داشته باشی و چگونه دوست داشته شوی حتی اگر سهم من از عشق تو فقط ایستگاه های جهان باشد...
شهرزاد من تلخ است گفتنش
اما نباید به نام زندگی بر سر قارچ ها کلاه می گذاشتیم و گویی باید باور کنیم که با وفاترین جفت های عالم ،کفش های آدمند...
بگو چگونه رهایی تو ،تنهایی من شد ،بگو چگونه فراموش کردی هزار و یک شب بی تابی ها و قصه چشم ها و لبخند ها مان را؟
و من افشای آخرین رازم را از تو می خواهم
بگو قلاب ها علامت کدام سوالند که پاسخشان ماهیان خنگ می شود؟؟!!...
-این آخرین عجز سلطان در عشق شهرزاد بود ...
پ.ن:دیشب که خدا به خوابم آمد آنقدر در آغوشش گریستم که تمام حافظه ام پاک شد...
نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در - و ساعت -