به نام خدا

من،خدا و شازده كوچولو
یكی بود یكی نبود،توی دنیا بر آبادی نور، پشت كوههای بلند یه جای دور،یه پری آتیشپاره،قد نخود،دست به كمر،سرتق و قد،دستاش كثیف و جوهری،یه دختر حسابی خل،ته تقاری بچه نه نه انگار طلب كار از همه،قهرو حسود كنج خونش نشسته بود  


¿بله برون
دوشنبه 28 مرداد 1387

*****به زودی در این مکان پست بله برون احداث می گردد*****

                              

نوشته شده در دوشنبه 28 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در دوشنبه 28 مرداد 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ


¿یک هذیان برای بت عیار و سایه
پنجشنبه 24 مرداد 1387

خسته ام

از این همه جبرها و احتمال ها

از قضایای ناراحت کننده بشر

از تناقض بیان پدر که

کنار شومینه در خیال خود خفته  و رنج بی سوادی کودکش را به پول می فروشد

 و تنها دود زغال و تریاک را از کوره دهانش هدیه پنجره می کند

و مادری که

شعر نو را محکوم به بی توازنی می کند

تا مبادا قفل سلول های خاکستری افکارش گشوده شود

حال آنکه

در محبتش هیچ قافیه و ردیفی نیست...

و من خسته ام

از عشق های امروزی

که دامنگیر اعتبار ساغر و می گشته

و آنها را ذره ذره

در زندان هوس های خیابانی

به پای چوبه دار می کشد

و زباله های افکاری که هیچ وقت ساعت نه را درک نکرد...

و خسته ام

از دیدن چهرها های رنگ پریده ی دختران ِ ثانیه های ِ انتظار

و نگاه تمسخر آمیز عشق های کوتاه

بر تن شبزده و آلوده به زخم تحمل های طولانی

کاش می توانستم صاف بنویسم

کاش می توانستم صاف بخوانم

افسوس که دندان بغض های همیشگی

گلویم را می فشارد...

 

پ.ن:اگر خوب بود ،با یادش زندگی کن.در سکوت!اگر بد بود فراموشش کن.یک زندگی جدید شروع کن...قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟

پ.ن 2: سخن من نه از درد ایشان بود،خود از دردی بود که ایشانند!

پ.ن3:ا ینجا...در پرت ترین گوشه شب ،یادی غمگین و سبک پر می زند...

 

نوشته شده در پنجشنبه 24 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در - و ساعت -


¿به قلم ها...به روزنامه نگارانش
جمعه 18 مرداد 1387

                                

پیش تر ها نمی دانستم که روزنامه نگار ،می تواند همانی باشد که در خیابان از کنارت رد می شود ...نگاه می کند...در همین نزدیکی،روزی دارد و روزگاری...گاهی فقط آنها را در حوادث می خواندم ،گاهی هم در سبزی فروشی ها!نمی دانستم شرق کجاست و ایران،سرای ما!تا آن شب...شبی که همه چیز در شرقی ها خلاصه شد و فهمیدم عشق است خبرنگاری را!(بخوان،عشق است *خبرنگاری* را)...فهمیدم چگونه بخوانمشان تا اینکه تمام روزنامه های صبح تعطیل شدند و تمام حادثه من ،شرق!

دستم قلم شد و نوشت،اعتماد ملی...خواند ،ورود ممنوع...ایران...تهران، ۱۳۸۴.

به اجبار زمانه در واژه ها گم شدم تا پیدا کنم آن همه غلط املایی که در دوستت دارم ها ،نوشتم و ناخوانا بود...تصحیح کردم تمام (تو )ها را به (شما)!

پیدایش کردم...خواندیم هم را اما چه دیر شده بود خرداد ماهمان!خبرنگاری شهریور نداشت.تک ماده هم!یک ماده داشت ،آن هم نر بود! دیر ،دیر است .حتی برای من و شما دوست عزیزی که دیگر حق نداشتیم به اندازه (ما) هم شده ،با هم باشم...

تابستان بود و خیابان و کافه های تلخ بی ترانه.هر جا که می رفتیم دو راهی بود!!..من بودم و احساسم که میان دستهای پس زده و پاهای پیش کشیده ات بالغ شد و تو بودی که دود می کردی به هوای قلیان ،تمام زندگیت را ...در قالب اقدام قانونی!

راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم ...پیدا کردیم شرم شرقی گم شده را و پایمان که قلم  شد و نوشت ...بازگردیم!!..

هر یک با تنهایی دودیگر بازگشتیم ...تو را نمی دانم ولی من آنقدر راه رفتم و بازگشتم و بازگشتم تا امروز رسیدم به:

                            روزت مبارک

نوشته شده در جمعه 18 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در جمعه 18 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ


¿تکنوازی
چهارشنبه 16 مرداد 1387

آدم ها در سه حالت ناراضی و ناراحتند

الان هیچ یک از این سه حالت را یادم نیست

پس کلی خوشحال می باشم!!..

پ.ن:کنسرت ؛(روز خوب تابستان )با تکنوازی آهنگ عشق من ،آن هم یک دستی!!..

نوشته شده در چهارشنبه 16 مرداد 1387 و ساعت 11:08 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در - و ساعت -


¿یاد بگیر...دوست بدار...قدر بدان...
دوشنبه 7 مرداد 1387

شهرزاد من ،

گاه بودن سخت ترین کار است،گاه فهماندن اینکه هستی یک عمر زمان می خواهد،گاه اینکه بدانی من تمام احساسم را خرج نگاه تو کردم،سایه ای در پس تمام قصه هایت بودم ،هزار و یک شب با شکفتن لبهایت خندیدم و با باریدن چشم هایت باریدم...اینکه بدانی من پای تمام قصه ها را به شبهایت گشودم  تا بفهمی احساس چیست ،اینکه بدانی من با شب بیداری هایم چگونه به شوق آمدنت صبوری کردم و همه ی نیامدن هایت پای بی وفایی جاده ها گذاشتم ...اینکه بدانی چگونه من عاشقتم تا بیاموزی چگونه عاشق باشی ،می دانم،یک عمر طول می کشد ...

شهرزاد من ،

چه می دانم این عشق تو را بزرگ خواهد کرد،تو بالغ خواهی شد،تو خواهی فهمید شوق،احساس،گذشت،نه دادنی ست و نه گرفتنی...تو خواهی آموخت چگونه دوست داشته باشی و چگونه دوست داشته شوی حتی اگر سهم من از عشق تو فقط ایستگاه های جهان باشد...

شهرزاد من تلخ است گفتنش

اما نباید به نام زندگی بر سر قارچ ها کلاه می گذاشتیم و گویی باید باور کنیم که با وفاترین جفت های عالم ،کفش های آدمند...

بگو چگونه رهایی تو ،تنهایی من شد ،بگو چگونه فراموش کردی هزار و یک شب بی تابی ها و قصه چشم ها و لبخند ها مان را؟

و من افشای آخرین رازم را از تو می خواهم

بگو قلاب ها علامت کدام سوالند که پاسخشان ماهیان خنگ می شود؟؟!!...

 

-این آخرین عجز سلطان در عشق شهرزاد بود ...

پ.ن:دیشب که خدا به خوابم آمد آنقدر در آغوشش گریستم که تمام حافظه ام پاک شد...

نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد 1387 و ساعت 11:07 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در - و ساعت -