همیشه تنها ترین آدم ها کسانی هستند که فکر می کنند ،می توانند تنهایی هر آدمی را پر کنند .اما این را نمی دانند که این تنهایی پر از دلتنگی ست وقتی بخواهد با هر کسی پر شود...
نفس عمیقی می کشم و می گویم شکر...به خدا فکر می کنم ...عاشقانه...آرزو می کنم مثل شهریار باشم.با خودم می گویم در این زمانه همه کس،هر روز از آن شکست های عشقی می خورد، پس چرا دیگر شهریار نداریم؟!بعد خودم جواب می دهم:اگر قرار بود همه شهریار باشند که شهریار دیگر شهریار نبود!بعد پای عدالت می آید وسط .می گویم:نه!خدا نشانه را برای همه می فرستد.ماییم که یکی با لا می رویم و یکی با لا!
هنوز یک ساعتی مانده تا برسیم.پس مباحثه با حسین پناهی را با فاتحه ای از سر می گیرم.به جاهایی می رسم که به تنهایی از پس فکر کردن هم برنمی آیم چه برسد به مباحثه!به او می گویم بگذارد روزی که برگشتم حتما با یکی از دوستان اهل!جلوسی می گذاریم و آنگاه شاید ما دو نفر توانستیم چشم چپ سگ شما را در آوریم یا حداقل برق آنرا روشن نگه داریم!
صفحه ی سی و سوم از نامه های ایشان به آنا را می خوانم و در ترسیم تصوری از ابدیت چشم می بندم...
ساعت پنجاه و پنج دقیقه بامداد !
رسیدیم!
خواب را به همه چیز ترجیح می دهم. پتو بالش مخصوصم را از پشت ماشین برمی دارم و به اتاق بالا می روم .خواندن مصاحبه خاتمی با چلچراغ گرچه ذهنم را مغشوش ولی چشمانم را خسته می کند و ...
جمعه ساعت نه صبح.همه بیدارند...طبق عادت دست و رویم را می شویم و دوباره می خوابم!!!
ساعت یازده .پس از کش و قوص و مادر که صدایم می کند ،بیدار می شوم.صبحانه را می خورم و گشتی میزنم و می فهمم که اینجا تلویزیون فقط ماهواره را خوب نشان می دهد و ماهواره برای اینجا یعنی کانال های پی ام سی و ایران میوزیک!!!شاید تنها مزیتش هم همین بی خبری اجباری باشد!شاید!
من و خواهرم در اتاق نشسته ایم.می گویم کانال های دیگه چی؟می گوید:همین دوتا کانال!آهی می کشم و دنباله چلچراغ را می خوانم. یک آهنگ می گذارد به گمانم از.....اسم کوچک خواننده اش را نمی دانم ولی فامیلش مدرس است.بنفشه می گوید:این هم مثل توست!مثل کاوه یغمایی!در نگاهم علامت سوال را می خواند .ادامه می دهد:یعنی بین یه مشت آدم جینگیلی یه جور دیگه ست!!!دوباره شگفت زده نگاهش می کنم!!!با خودم می گویم یعنی من واقعا فرق دارم؟بعد می گویم خب همه با هم فرق دارند بگذریم...آهنگش هم خوب بود ...هم "فال" بود هم تماشا!
بعد از ظهر پدر و مادرم همراه راننده به جشن پایان سال مدرسه در روستا که اصل بهانه آمدنشان بود،می روند و من و دو برادر (که یکی از قبل اینجا بود) و خواهرم به رانندگی در اطراف مزارع.
گرچه ابتدای راه کمی خاکی ولی بعد که در جاده اصلی می رسیم راه هموار و خلوت می شود تا جایی که بنفشه بی پروا تند می راند و مهدی که اشتیاق او را برای پرواز! دید،گفت:من دنده را عوض می کنم تو برو ببینم تا کجا میخوای بری!!..از این حرکتش خوشم آمد .به یاد زنده یاد آزادی می افتم!!..
ساعت نزدیک نه شب.در هر کدام از اتاق ها را که باز می کنی، حجم عظیمی از بوی حشره کش به مشام و انواع اجساد حشرات به چشم می خورد!!(قبل از رفتن، برادرم همه را تار و مار کرده بود و فکر می کنم بهتر بود همه درها را باز می گذاشتیم تا خودشان بروند چون حشرات غروب که می شود خودشان می روند ...خوش به حالشان .کاش چنین غروبی بر من هم طلوع کند.شاید آخرین غروبم باشد...
این بوی ناخوشایند را تحمل می کنم و داخل اتاق می شوم ...کار اجباری دارم...پس ماندن را می پذیرم.عطسه...سرفه...عطسه...سرفه...عطسه ...خون دماغ! مثل همیشه!!..
مادرم که می آید می پرسد چرا برادرم این کار را کرده ولی می بیند خودش هم عطسه می کند !با خنده می گوید: پس تو حشره کش نزدی،آدم کش زدی..می گویم:یک نفر برای همه.نه!همه برای یک نفر!
ساعت یازده شب...آهنگ های تکراری...تلفن...چلچراغ...خواب...
ساعت نزدیک هشت صبح...دست و صورتم را می شویم...همه خوابند ...دوباره می خوابم...
ساعت ده صبح...صبحانه...بی حوصلگی...آهنگ...ماهواره...عطسه...سرفه...وانرژی های افکار خواهرم!!!
چند وقتیست که عجیب با هم تلپاتی داریم!!!در واقع او فکر می کند من حرف می زنم یا بالعکس.به قول مادرم دو قلوهای از هم جدا با پنج سال تفاوت سنی!خیلی عجیب است حتی وقتی می خواستم بگویم که دیگر حتی فکر هم بکنم، نمی گویم...او گفت:داری فکر می کنی که دیگه نگی؟؟!!
می خندم...
ساعت سه و سی و سه دقیقه بعد از ظهر شنبه.چلچراغ را تمام کردم.با مادرم راجع به "زهرا جعفری" و "خاتمی" و "فاطمه بلند شو علی را ببوس"صحبت می کنیم.
عصر شده...تصمیم می گیرم بیرون بروم و برای اولین بار به اطرافم نگاه کنم و با طبیعت اینجا آشتی کنم!کمی از روی تراس صحرا را نگاه می کنم...دور تا دور خانه ،مزارع کشاورزی و رو به رو موتور آب و حوضچه .سمت چپ و راست دستگاه های آبیاری بارانی و ....مناظر بکر...سراغ دوربین می روم و عکس و عکس و عکس.
کمی لجم می گیرد از اینکه آنطور که من می بینم این دوربین نمی بیند!به هر حال از هیچ ،به!
برمی گردم.مادرم روی تراس نشسته .می روم و رو به رویش طول تراس را راه می روم.از نقشه های روزهای آینده اش می گوید...یادش می اندازم: یعنی میخوای بگی یادت رفته باید منو بفرستی خارج؟
_نه یادم نرفته ...اصلا!من بهت قول دادم دیگه. ولی این مهمونی سوم تیره من که نمی تونم تا قبل از سوم تو رو بفرستم!!با هم می خندیم...
نزدیک های غروب می شود ...از مادرم می خواهم تا با هم اطراف مزرعه قدم بزنیم.می پذیرد ...
ساعت نه و دوازده دقیقه ...تلویزیون فوتبال اسپانیا _ سوئد پخش می کند ...بنفشه محو تماشای کانال 333!
مهدی گرسنه است و می گوید لطفا تا پنج دقیقه دیگر شام مرا بدهید اگرنه ، میوه بدهید تا شام!
مادرم بنفشه را صدا می زند تا وسایل شام را آماده کند.نگاهش می کنم...محو تماشای فوتبال است .می گویم تو بشین.لبخندی می زند و تحسینی شیطنت آمیز...
ساعت نزدیک یازده شب...شام خوردیم و وسایل را با بنفشه جمع می کنیم.
دوباره نامه های حسین پناهی را برمی دارم. روی تراس می روم و قدم می زنم...با خودم می گویم چقدر خوب است که اینجا دیوار ندارد !بنفشه می آید سرکی می کشد و می گوید:12 اس ام اس تبریک برد! چشمکی می زنم و می گویم:اوووم تبریک!!!به کتاب می خندم...
روی تراس هم هوا سرد و هم حشره زیاد شده است (به دلیل پرزکتوری که این بالاست)به اتاق می آیم.می نویسم...می نویسم...می نویسم...خون دماغ!بنفشه می گوید :تو آخرسر می میری!!!(خب همه آخرسر می میرند).
و علارغم همه ی اینها امید دارم که فردا برگردیم...
ساعت شش صبح یکشنبه...بیدار شدم...دست و رویم را می شویم...اینبار نمی خوابم!می خوانم!منتظرم تا همه بیدار شوند و راه بیفتیم...
تمام روزنامه ها تقریبا تمام شدند.با خودم می گویم:"تمام روزنامه های صبح تعطیلند،تمام حادثه من ،تویی!"
ساعت ده صبح...ظاهرا از بازگشت خبری نیست چون هم پدر رفت بیرون دنبال کارهای خودش و هم مهدی.منم هر ساعت از مادر می پرسم "نمی ریم؟" می گوید"چرا. صبر کن برگردن .چند بار می پرسی؟"
ساعت سه بعدازظهر
_ نمیریم؟
_ دیدی که چقدر سرشون شلوغ بود مامان جان.حالا بذار تا شب ببینم چی میشه.
ساعت ده و چهل دقیقه
_ نمیریم؟
_ نه!
_ ممنون .خودم می دونستم.
_ ...
_ ...
_ ناشکری نکن
_ ناشکری نیست.واقعیته مادر من.سکه هم درد منو دیگه دوا نمی کنه...(تاس باید ریخت)
همیشه سر این موضوع مشکل داشتم .اینکه چرا؟تا کی دیگران میخواهند به جای من تصمیم بگیرند؟ همه هم اتفاقا تنها همین مشکل را با من دارند که می خواهند به جای من،برای من تصمیم بگیرند!!..چرا کسی درک نمی کند که من هم هزار برنامه و بهانه برای روزهایم دارم؟امان از این جنس مخالف من با همههههههه
بگو نسل ما کجا رفت؟
نسلی که اومد بباره؟
نسلی که از آینه رد شد
بی صدا به یک اشاره؟
نسلی که می خواست زمینو
تووی آسمون ببره؟
حتی آسمونش امروز
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تووی قابی از حصاره
تمام شب زمزمه اش می کنم.می اندیشم که کدام نسل را می گویند نسل سوخته؟؟پدر و مادرم؟برادرم؟من؟خواهرم؟ یا این بزرگ مرد کوچک ؟
ساعت چند دقیقه دیرتر از یکشنبه.
بیدار می شوم.همه خوابند بجز مهدی و راننده که پیشتر بیرون رفته اند.سر صبحانه به مادرم اشاره می کنم که از مردش بپرسد امروز بحمدلله برمی گردیم یا گلاب به رویم باز؟
_ آخ آخ ...باشه بابا جون .آخر شبم که شده برت می گردونم. این را مرد خانه می گوید که اعتراف به بد قولیش نیز کرد!
_شکر...
ترجیح می دهم این روز آخر را خوش بین تر بگذرانم.پس با میثاق اردک هایش را کنار جوی آب می بریم و شنا کردنشان را تماشا می کنیم...استدلال عجیبی دارد این پسرک از طرز شنا کردن اردک هایش!بعد هم این ها .
بعد هم بازی با آب و چرخ بی فلک!
ساعت چهل دقیقه بامداد ...خداحافظ مزرعه سبز ...خداحافظ ...
سلام چشم های برق گرفته پدر ...سلام جوی جلو پمپ بنزین...سلام ماشین گیر کرده در آن...سلام صفحه کلاچ تقریبا هیچ...سلام سرعت گیر هایی که دیده نمی شوید...سلام بوق های ممتد کامیون های عقب و جلو...سلام ثانیه هایی که به زور می گذرید...سلام اینترنتی که تا یک هفته بعد هم دستم از تو دور ماند...
پ.ن:آموزش بیرون آوردن اتومبیل هنگام افتادن در جوی به طوری که دو چرخ جلو یک سمت و دو چرخ عقب در سوی دیگر جوی افتاده باشد:
ابتدا تعدادی سنگ بزرگ(در صورت امکان جدول های خیابانی بی مصرف) و یا لاستیکی که اطراف خیابان به وفور یافت می شود داخل جوی درست در راستای چرخ ها قرار می دهیم ،سپس به جای اینکه راه آمده را بازگردیم و یک بار دیگر دفرنسیال اتومبیل را مورد عنایت قرار دهیم،از دو هم وطن ترجیحا از جنس مذکر یاری جسته و می خواهیم ما را در امر جلو و عقب کردن اتومبیل راهنمایی کنند.به طوری که آنقدر اتومبیل را به جلو و عقب می رانیم تا وسیله نقلیه از حالت عمود به حالت افقی قرار گیرد .بله درست حدس زدید!اتومبیل به سر جوی نزدیک شده و سپس به آرامی در کنار آن به صورت افقی قرار می گیرد و شما می توانید به پمپ بنزین رفته و با متصدی آن به دلیل چنین امکاناتی!! بحث و مراوعه کنید...
پ.ن۲:برگشتم...حرفی نیست.