به نام خدا

من،خدا و شازده كوچولو
یكی بود یكی نبود،توی دنیا بر آبادی نور، پشت كوههای بلند یه جای دور،یه پری آتیشپاره،قد نخود،دست به كمر،سرتق و قد،دستاش كثیف و جوهری،یه دختر حسابی خل،ته تقاری بچه نه نه انگار طلب كار از همه،قهرو حسود كنج خونش نشسته بود  


¿خدایا کجایی؟
یکشنبه 12 خرداد 1387

خدایا من نمی دونم چی کار کردم که دیگه نمی ذاری باهات حرف بزنم

جوابمو نمیدی

حتی اجازه نمیدی بهت فکر کنم

بد جور دلم برات تنگ شده

حتی نمی خوای اشکامو ببینی

من فقط واسه تو ِ که اشک می ریزم

خودتم می دونی

پس چرا باهام اینطوری می کنی؟

من می ترسم

من از این احساس

از این بی حسی

به بزرگی خودت خیلی می ترسم

...

کمکم کن

اگه هستی حداقل یه نشونی بهم بده

بکش ...جونمو ازم بگیر ولی خودتو بهم نشون بده

...

خیلی دلم گرفته

خیلی

خیلی

 

نوشته شده در یکشنبه 12 خرداد 1387 و ساعت 01:06 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 12 خرداد 1387 و ساعت 12:06 ق.ظ