تبلیغات
کافه شبانه - پست های دی 1387

تنها

شنبه 28 دی 1387 02:28 ق.ظ


شوخ طبع است و پر حرارت.مشتاق جمع و جمع مشتاق اوست.اما نمی دانم چرا پسوند تمام عکس هایش را می گذارد "تنها" !!..

این اولین "تنها" ی اوست.دوست داشت بگذارمش این جا،من هم این را .







حاصل خیزترین سهم زندگی

دوشنبه 23 دی 1387 08:21 ب.ظ


من از زمانی که رد پای پیر احساس را

سپید

در کوچه باغ اربابی دیدم

و تیر چراغ برق را در گوشه ی آسمان

کلمه را گم کردم

و آنقدر از دیدن دانه های برف در هاله ی نور ذوق داشتم

که اشک هایم غربت را باور کردند.

آن سوی پنجره

مشهدی عباس سوز درونش را به سرمای دستانش

بخشید

و کلاغ را برای

همیشه

به خانه اش رساند...

کوچه باغ اربابی

دانه های سپید برف

درخت های بید

و پیوند گونه ی سرخ آسمان به دست های پنهان سپیده

در مشاعره با جغد باغ سرهنگ...

فکر می کنم دیگر وقت آن رسیده که یک زن نقشه ی جهان را عوض کند.

پی نوشت:دو سال قبل 27 آبان ،سالی که گذشت 29 آبان و امسال 23 دی ماه اولین برف زمستانی سال بارید.زمانه دیر یا زود  به همه ی وعده هایش وفا می کند ،حق نداریم در این باره شک کنیم.







به نیل ِ پاک :می روم ممکن نیست،رفتم!

یکشنبه 22 دی 1387 01:12 ق.ظ


اگر ما سایه ها خطا کردیم شما جز این بپندارید و آن گاه همه چیز به راه می آید.ما تنها در این اندیشه بودیم که برای جست و جوی دنیای تازه دیر نیست.شما بیندیشید که در خواب بوده اید و بگوئید که این ریشه ی زار و کم بها تنها رویا به بار می آورد و بس. اگر خوشبختی ما دور است و دست نایافته،به ما خرده مگیرید . کودکان غرق در زنگار آسمان تنها به افق می اندیشند نه زمانه!دیگر بی آنکه باورهامان را ریسمانی کنیم برای فشردن گلوی یکدیگر ،ای من!ای زندگی!بیا گوشهایمان را بگیریم و بلند بخوانیم :

For ever gone...they went to the woods because they wished to live deliberately

صدایتان را می شنوم،آشنایید...با این همه به فراخوان قدم هایم بازنگردید .دست هایم ریشه می جویند و پاهایم تاب تیشه ندارند.مجال ایستادنم دهید ،تنهاییم دیر شده.افق کور می نماید!! اوه!نکند چشمانم را بسته اند؟؟







که تشنه لب خود دریاست...

چهارشنبه 18 دی 1387 01:30 ق.ظ


حسین (ع) بیش تر از آب تشنه لبیک بود .افسوس که به جای افکارش ،زخم های تنش را نشان مان دادند و بزرگ ترین دردش را بی آبی نامیدند...

دکتر شریعتی باز هم یادمان شما را فراموش...

پ.ن:حذف شد...

_____________________________________________

تنها کسانی معنای شام غریبان را فهمیدند که اسارت را چشیده بودند...آدم ها گاهی خیلی تلخ غصه می خورند حتما که نباید بگویند ،حتی اگر 1400 سال هم طول بکشد.







سخاوتمندانه های من و خدا

چهارشنبه 11 دی 1387 06:42 ب.ظ


تمام ذهنم را متمرکز صفحه ی سفیدِ زیر دستم می کنم.حواسم جمع می شود ،ضرب می شود، پرت می شود.با تمام وجود!

من : آه !خدایا!چطور می توانم فکر تو را بخوانم؟

خدا: اعتماد کن دخترم!

من: من اندوه چیزی یا کسی را ندارم. حالا که اینجا هستم از هر موقعیت دیگری خوشایند تر به نظر می رسم اما خوف آن دارم که باز همه چیز را خراب کرده باشم و شما مانده باشید و کاسه ی "چه کنممن!خوف من از آن چیزی است که ممکن است ،اتفاق بیفتد. ممکن هم هست نه!می دانم که شاید بیهوده باشد.اما هست!

خدا:اعتماد کن دخترم!

من:آه ! خدایا! تو نمی توانی نباشی.وقتی تو هستی پس یعنی همه چیز مرتب است.

خدا:بجز اتاق تو آری.همه چیز مرتب است.

من:دارم خودم را از خودم طلب می کنم.

خدا:خب؟

من:به اندازه ی سه سال خودم را کم آوردم.

خدا:شاید هم بیش تر.حتما میان همین دفتر و کتابهاست.

من:اوهوم.هِییییییییییییییی (نفس عمیق) !می دانی خدای بزرگ حالا که به قول عین القضات کار بر مرادِ من بودی و قلم بر مراد خود بر کاغذ نهادمی، نمی خواهم زیر و زِبَرَش را به اندوه سال های گذشته پیوند دهم.می گذارم احساسم بالغ شود . تا آن وقت می کوشم حسابم را صاف کنم با تمام روزهای ....نمی دانم چه!

خدا: حالا می خواهم از همین میانه ی راه ،کمی از کناره ی دنیا راه بروی،در این جولانگه پهناور هستی برای زندگی فکر کن اما غصه نخور!اعتماد کن!بعدها همه چیز و همه کس را به فرشته ی نگهبان آب بسپار و بگو که یک روزی برمی گردی و پسِ شان می گیری...

 







تمام خواب های من بود...

سه شنبه 10 دی 1387 12:49 ق.ظ


امروز صبح با صدای نوار غزه از خواب بیدار شدم .چشم هایم را می بندم ، صدایش بلند و بلندتر می شود.نوای غم گینی ست .اغلب در بک راندش ناله ای و گاهی تصویر کودکی سرگردان و گریان فیدِ آن می شود.فقط هم کودکی سرگردان و گریان! فکر می کنم که این ها قبل تر از عرب بودنشان و قبل از مسلمان بودنشان ، یک "انسانند"!و این را باور می کنم.

من نه از سیاست چیزی می دانم نه از مرز میان مصر و غزه. این شاید بهانه ای بود برای این که تمام روز در سایت ها و کانال های تلویزیونی به دنبال نقشه جهان و بحث های پر از "خواهش می کنم که نظرتان را" ، "مایلم بدانم" ، "با توجه به تخصص شما نسبت به مسائل خاورمیانه  "ای بگردم و در آخر واقعا به خودم ،دموکراسی،حقوق بشر،سازمان ملل و همه ی آن هایی که "مایلند بدانند" لعنت بفرستم.

من ، امروز برای اولین بار احساس کردم که چقدر دیر فهمیدم امروز کِی و کجا مردم تظاهرات می کردند، که چرا دکتر یا پرستار نیستم؟ یا دست کم دوره ی دارو شناسی ندیده ام؟؟ من امروز واقعا احساس کردم که هیچ کاری از دست هیچ کس ساخته نیست و به تاریخ فکر کردم که چگونه راجع به عملکرد ما نظر خواهد داد؟؟ولی بارها با خودم تکرار کردم که آن ها قبل تر از عرب بودنشان و قبل از انسان بودنشان ، دیر یا زود یک "انسانند"...







یک شاخه از محبوبه های شب

شنبه 7 دی 1387 05:45 ب.ظ


دارم فکر می کنم که "امید چیز گران بهائیست" می دانی ، این دقیقا مصداق همین روزهام است. خواستی یک بار هم تو با من تکرار کن "امید واقعا چیز گران بهائیست !" برای همین الان خونسردم ، ناراحت نیستم،دلخورم نیستم،نگران نیستم،پشیمان هم نیستم . دارم به این نتیجه می رسم که اگر به عقب برگردیم تقریبا همین تصمیمی را می گرفتم که امروز! اینجا. از همین گوشه ی این اتاق ،کنار همین عصرهای دلگیر زمستانی که هیچ وقت درکشان نکردم و نخواستم شان ،برایت هورا می کشم و دم برنمی کشم. جاناتان ِ مهاجر !نمی دانم در کدام افق مشغول کشت رنگین کمان بر رویای این و آنی؟ طارم بودی یا دیار زنگان؟اما یک زمان وفادارترین بودی در بسیاری از عوالم معرفت...حالا هم که رفته ای درست شده ای بابا لنگ دراز با همان سایه ی طویلِ همیشگی که سنگین شده...هنوز هم لانه ات همان شکلی همین رو به روست .از تو چه پنهان هر شب چند بار تا صبح از پنجره نگاه می کنم و فکر می کنم که هنوز هستی و منتظری تا من چراغ اتاقم را فقط به روی تو روشن کنم و بعد از چند دقیقه که به هم نگاه می کنیم ،از من می پرسی: "سلامت کو؟" و من هم بگویم "سلام"! و برایم از خوراک سبزیجات بگویی و دوستان مهاجرت. اینکه آن طرف باران همیشه کسی هست که صدایم را می شنود ،با این همه هرگز به کوچه های بد چیزی نگویم....

بگذریم...

نیامدم اینجا که غم نامه بنویسم یا دفتر خاطرات .آمدم بگویم "واقعا امید چیز گران بهائیست"!! و با اینکه این روزها خدا ظرفیت مرا بالا برده و احساس می کنم دی وی دی شده ام ،هنوز هم حالم به هم می خورد از دوستانی که فقط درد و رنجشان نصیب رفاقت می شود و به رفاقت من با تو،با یک مرغ دریایی ،مثل رابطه ی کشتن یک پزشک و پانزده میلیون مسلمان نگاه می کنند.ولی من ترجیح می دهم زندگی را دور نزنم .در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن،همدلی صادقانه،وفاداری ریشه دار...اعتماد کن! "امید چیز گران بهاییست".







با اینا زمستونو سر می کنم

جمعه 6 دی 1387 07:58 ب.ظ


این روزها شدیدا دچار خلاء فکری شده ام . مدام از سوی آسمان شگفت زده می شوم .مدام خاطرات را مرور می کنم .درست آرزوی روزهای گذشته ام یک به یک سرنوشت حقیقی پیدا می کنند ولی من به نتیجه ای که از قبل رسیده بودم،می رسم. راضی ام . راضی تر از قبل.

این روزها سراغ پیاده رو ها را هم نمی گیرم ولی می گویند هنوز همان طرفی هستند که پیاده ها می روند . آسمان بدون گذر نامه هم سرد است ولی حال استمراری عجیبی به آدم می دهد. هنوز هم عصر جمعه صدای جاروی فراش مدرسه مجاور ،چنگی می شود برای دلتنگی تمام خاطرات من ِ نوستالژی پرست. نمی دانم در این عصر سرد و مه آلود ،کلاغ ها سیاهی بخت کدام دل سوخته را تا آن سوی ابرها فریاد کنان بردند اما یکی شان نشسته این رو به رو با من همدردی می کند...

نگاهش که می کنم یاد جاناتان مرغ دریایی می افتم. جاناتانِ من یک ماهی می شود که رفته ، که دیگر نمی دانم تا کِی نیست...ولی می دانم که برمی گردد درست مثل قاتل به محل جنایت! جاناتان که می گویم، هوس پرواز نداشت ،خود پریدن بود...خود پریدن بود...خود پریدن بود با بال های بسته!!! که وقتی رفت سیمرغ شد...

جاناتان شب ها تا صبح همین رو به رو می نشست مدام از پرواز می خواند و از آسمان که من و ستاره بدانیم تمام دل بستگی هایش همین اشاره هاست .او تمام تلاشش را کرد که من پریدن را بیاموزم ولی با این حال حواسش بود که باید به دنبال افسانه شخصی اش برود.فهمیده بود که قصه ی من و او مثل مهر و ماه است .خوب می دانست برای اینکه جسم مرا به دنبال خود بکشد روح مرا طلب کند ،فهمیده بود که اگر بنا به پرواز باشد باید روحم را اثیر کند و من می دانستم که اگر بخواهم به اندازه ی او اوج بگیرم باید شهامت مطرود را بپذیرم .افسوس که من...

بگذریم...

جاناتان وقتی پرواز کرد ،سیمرغ شد ولی حواسش بود که من پریدن را خوب نیاموختم برای همین آرام گفت :"همین که حسرت اوج را ببینی کافیست..."

با این حال امروز بعد از مدت ها برای همه ی خاطره ها از او نوعی دیگر حرف زدم . درست مثل زمانی که خدا چشم هایش را می بندد و به رویم لبخند می زند و رفتار عاشقانه خود را در من می ستاید .

پ.ن:این فقط بهانه ی ثبتی بود بر جریده عالم .