به نام خدا

من،خدا و شازده كوچولو
یكی بود یكی نبود،توی دنیا بر آبادی نور، پشت كوههای بلند یه جای دور،یه پری آتیشپاره،قد نخود،دست به كمر،سرتق و قد،دستاش كثیف و جوهری،یه دختر حسابی خل،ته تقاری بچه نه نه انگار طلب كار از همه،قهرو حسود كنج خونش نشسته بود  


¿یـــــــــــــــــــــــــلدا
جمعه 30 آذر 1386

امسال هم مثل سالهای قبل شب یلدا رو همگی خونه مامان بزرگینا جمع میشیم...فقط امیدوارم همه باشن...چون این شبا خیلی سرد و دلگیره... باشد كه با خاطره گرم یك شب سردی شبهای باقی رو كمتر كنه...هرچند كه اولین عید پسر خاله و شوهر خاله ست ...

یـــــــــــــــــــــــــــــــــــلدای

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــمگی

مــــــــــــــــــــــــــــــــــبارك...

نوشته شده در جمعه 30 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در جمعه 30 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ


¿تو به ایستگاه برو...
جمعه 23 آذر 1386

یک تلخ کامی در زاویه های انزجار

سلامم را آرام

باز كن

در کاغذ گرانبهایی

از پاپیروس نامه های فرعون پیچیده ام اش...

ـ که چی؟

روایت من با تو

کلامیست پیچیده

نه در کاغذ

در واکنش های مغزی نیم پخته

که تاریخ انقضایش گذشته

-که چی؟

این روزها 

به گل

نشسته اند

مرا!

رکودی سخت

می دانی؟آخرین واژه هایم را

دورانی پیش نوشته ام و 

به تو داده ام

این روزها 

وقتی

مریم هم 

مقدس نیست

بگذار کمی منحرف بنویسم

من

که گاهی هنوز

یواشکی به روایت

تیغ با پوست ۱۵ ساله ام می اندیشم

من

که هنوز گاهی

به روایت کلومپرامین 

در خواب های ۴۸ ساعته ام می اندیشم

بی خیال سوشیانت عزیز!

من تجربه های سختی 

از یبوست سرنوشتم دارم

و تو می خواهی بالا نیاورم؟!

آخ...برادر من 

می ترسم که تو

ساده بمیری

و من را نشناسانی...

ـ به کی؟

به آنها که مرا می شناسند الاغ عزیزمن!

نوشته شده در جمعه 23 آذر 1386 و ساعت 08:12 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 25 آذر 1386 و ساعت 05:12 ق.ظ


¿می دونید چرا سكرترم رو اخراج كردم؟
یکشنبه 11 آذر 1386

صبح كه داشتم بطرف دفترم می رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: ” صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارك!“ از حق نمیشه گذاشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینكه یكی یادش بود.

 تقریباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:” میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!“ ” خدای من این یكی از بهترین چیزهائی بوده كه میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم.

“ برای ناهار رفتیم و البته نه به جای همیشه گی برای نهار بلكه باهم رفتیم یه جای دنج و خیلی اختصاصی اول از همه دوتا مارتینی سفارش داده و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم. وقتی داشتیم برمی گشتیم، ژانت رو به من كرده و گفت:” میدونین، امروز روزی عالی هست، فكر نمی كنین كه اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فكر میكنم همچین هم لازم نباشه.“ اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.“

وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفتش:” میدونی رئیس، اگه اشكالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم. دلم میخواد تو یه جای گرم و نرم یه خورده استراحت كنم.“ ”خواهش می كنم“ در جواب بهش گفتم.

 اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه ای برگشت...با یه كیك بزرگ تولد در دستش در حالی كه پشت سرش همسرم، بچه هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “ رو می خوندند. ... در حالیكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد...

نوشته شده در یکشنبه 11 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 11 آذر 1386 و ساعت 02:12 ق.ظ