به نام خدا

من،خدا و شازده كوچولو
یكی بود یكی نبود،توی دنیا بر آبادی نور، پشت كوههای بلند یه جای دور،یه پری آتیشپاره،قد نخود،دست به كمر،سرتق و قد،دستاش كثیف و جوهری،یه دختر حسابی خل،ته تقاری بچه نه نه انگار طلب كار از همه،قهرو حسود كنج خونش نشسته بود  


¿تولدی دیگر
یکشنبه 27 آبان 1386

سبز خواهم شد

می دانم، می دانم، می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواره ای به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم

كوچه ای هست كه در آنجا 

پسرانی كه به من عاشق بودند،هنوز

به تبسم های معصوم دختركی می اندیشند 

كه یك شب او را

باد با خود برد...

كوچه ای هست كه قلب من آن را 

از محله های كودكیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن

حجمی از تصویری آگاه

كه ز مهمانی یك آیینه برمی گردد

و بدینسانست

كه كسی می میرد

و كسی می ماند...

پ.ن1: دیشب كه داشتم دفتر خاطراتمو ورق می زدم، دیدم بالای صفحه 27 آبان نوشتم:برف امسال با من، توو یه شب به دنیا اومدن!!!پس باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...ولی مثل اینكه ابرهای آسمان امسال هنوز رسالت باریدن پیدا نكردن ...

پ.ن2:در مورد سوال پست قبلی یكی از دوستان لطف كردن و با استناد به گزارش های رسمی دو كشور ایران و عراق و گزارشات سازمان ملل گفتن كه گویا تمام اسرای ایرانی و عراقی به كشورهایشان مرجوع شده اند.البته اگر قضیه صدام و روز مبادا رو هم بذاریم  واسه روز مبادا!!!

 

پ.ن3:خوشبخت باشید...این یك دستور است!

 

شاد زی...

 

 ...

 

 

 

پ.ن۴: ۲۹/۸/۸۶

قطره های بارون با نك انگشتهای لطیفشون هی به پنجره اتاقم می زنن و می خونن و می خونن و می خونن...انگار بار امانتشون امروز رسالت نزول پیدا كردن...پنجره باز به سوی پاییز و نگاهم به خیابان خیره و چه زیباست سر تعظیم درختان و همخوانی این شاخه ها

نوشته شده در یکشنبه 27 آبان 1386 و ساعت 06:11 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در چهارشنبه 30 آبان 1386 و ساعت 02:11 ق.ظ


¿؟؟؟
پنجشنبه 17 آبان 1386

سلام

شب و روز همگی بخیر

بچه ها كسی می دونه توو اردوگاه ها ی ما هنوز هم اسرای عراقی داریم یا نه؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه 17 آبان 1386 و ساعت 10:11 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در پنجشنبه 17 آبان 1386 و ساعت 10:11 ق.ظ


¿كارناوال شك
دوشنبه 14 آبان 1386

دورتر از افق

كسی گریه میكرد

صدا را بو كشیدم

زلزله آمد...

 

چشمان خورشید را

با سرب مذاب سرمه كشیدند

عروسی شب بود

و من میلرزیدم

 

كسی می خندید

دورتر از افق

شطی از گل سرخ

به اقیانوس آرام می ریخت

و من داوطلبانه

پیكرم را بر خاك مصلوب كردم

تا گناهان سبزینه ها

پاك شود

و آن هنگام

كه از من تهی میشدم

صدای انفجار گناه را

در آوندهای تمام گیاهان گوشتخوار

می بوییدم

و چشمانم از صدای خواب میرمید

 

دیدم

پیچكی در هر هم آغوشی اش با دیوار

آرزوی مرگ میكرد

-         فراموش كن

اما چشمهایش در آسمان

در جستجوی شهابی ثاقب

جا مانده بود

ریشه هایش در خاك

تیر میكشید

و حنجره اش از بغض

منبسط میشد

بویی عجیب چون دروغ می آمد

و من میلرزیدم

خورشید میگداخت...

 

چشم كه گشودم

صلیب من

بالهای پروانه ای بود

كه در حسرت پرواز

میگریست...

حرف ربط:

  بالاخره فهمیدم دیگران صرفا" همانی که هستند خواهند ماند . صرف نظر از عقیده من در باره  آنان !

  حرف آخر:

  خدایا، اندیشه و احساس مرا به حدی پایین میاور که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید شبه آدم های اندک را متوجه شوم ، چه ، دوست می دارم بزرگواری گول خور باشم تا ، همچون اینان ،  کوچکواری گول زن...

نوشته شده در دوشنبه 14 آبان 1386 و ساعت 02:11 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در دوشنبه 14 آبان 1386 و ساعت 02:11 ق.ظ


¿جسد تیرداد نصری در لندن پیدا شد
چهارشنبه 9 آبان 1386

به قلم خودش:

هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ بعد را:
شاگرد مکانیک
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران

راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر

نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان

مغازه‌دار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرت‌زده سرگذشت «هاید پارک» لندن

خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره

زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.

*************************************************************************

و اینبار خبر آمد جسد تیرداد نصری در پیاده رو های لندن پیدا شد!!!

مرگ دو شاعر در یك روز!!!

اولی

   قیــــــــــــــــــــــــصر امیــــــــــــــــــن پــــــــــــور

   و دیگری

    تیــــــــــــــــــــــــــــــــــرداد  نصـــــــــــــــــــــــــری...

*************************************************************************

     برای تیرداد نصری كه دیگر نیست

                                                          

                                                                      و دیگر هیچ...

نوشته شده در چهارشنبه 9 آبان 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در دوشنبه 28 آبان 1386 و ساعت 02:11 ق.ظ


¿یار مهربان هم رفت...
سه شنبه 8 آبان 1386

باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد-صرفه‌های گران، سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب ِ دیده، آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفهء ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه‌ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی‌شمار
باید به بی‌گناهی دل اعتراف کرد

و قاف

حرف آخر عشق است

آن‌جایی که نام کوچک من

آغاز می‌شود

قیصر امین‌پور

.

.

.

یار مهربان كتاب هایمان نیز رفت

 

                                         

                                                         و دیگر هیچ...

                        

نوشته شده در سه شنبه 8 آبان 1386 و ساعت 11:10 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در سه شنبه 8 آبان 1386 و ساعت 11:10 ق.ظ


¿
شنبه 5 آبان 1386

خدا رو شاكرم از این كه امشب اومدی ...

می دونم از حرف هایی كه زدم كاملا منظورمو متوجه شدی ...خوش به حالت كه همه چیو راست و درست می فهمی دی جی...كاش هیچ وقت اون آرشیو لعنتیو نگه نمی داشتم ... كاش این اجازه رو به خودم نمی دادم كه در مورد حرفات اونطور فكر كنم...اون پازله كه با هم كاملش كردیم و باور نمی كردم...متاسفم برای خودم با این رفتار ابلهانه و بچه گانم ...از این بابت هم از تو هم از خودم معذرت میخوام...

خدایا راضیم به رضای خودت شاید قسمت من اینطوره كه زیادی دلخوش باشم...

نمی دونم چطور دلم اسیر زندون تو شد

طفلی دلم كه بی خبر ناخونده مهمون تو شد

نفهمیدم برق نگات شمع یه خونه دیگه ست...

.

.

.

.

.

.

.

متاسفم

همین!

بی ربط ولی مهم:

فیلم ***سكرت*** رو فردا شب ساعت هشت و نیم از سینما ماوراء حتما نگاه كنید ...بی نظیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــره.

هر كی می تونه به دوستانش هم تماشای این فیلم رو توصیه كنه!

نوشته شده در شنبه 5 آبان 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در پنجشنبه 10 آبان 1386 و ساعت 05:11 ق.ظ