به نام خدا

من،خدا و شازده كوچولو
یكی بود یكی نبود،توی دنیا بر آبادی نور، پشت كوههای بلند یه جای دور،یه پری آتیشپاره،قد نخود،دست به كمر،سرتق و قد،دستاش كثیف و جوهری،یه دختر حسابی خل،ته تقاری بچه نه نه انگار طلب كار از همه،قهرو حسود كنج خونش نشسته بود  


¿
یکشنبه 18 شهریور 1386

پرنده بر شانه های انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده كرد وگفت:اما من درخت نیستم!تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی!!!۱رنده گفت:من فرق درختها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم.انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممكن بود.پرنده گفت:راستی،چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید...اما باز هم خندید!پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای نت وخالیست...

انسان دیگر نخندید!انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی كه نمی دانست چیست؟!شاید یك آبی دور...یك اوج دوست داشتنی...

پرنده گفت:غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است!درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت نیست،اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد...

انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود...چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد...

آنگاه خدا برای شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:یادت می آید تو را دو بال و دو پا آفریده بودم؟مین و آسمان هر دو برای تو بود...اما تو آسمان را ندیدی...راستی عزیزم بالهایت را كجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد...آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست...

نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در شنبه 5 آبان 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ