
:سلااااااااااااااااااااااااااام بلد نیستم
:تو كه خیلی بی معرفتی واقعا
:حكایتش ر و یه بار دیگه هم قبل اینكه اینجا دفعه اول فیلتر بشه گذاشته بودم...یادته كیو میگم؟
یک اتفاق ساده بود. من بهترین دوستم را یافتم. کنار خیابان افتاده بود و لباس هایش هم کنار خیابان افتاده بود هر چند لخت نبود. حتی اگر لخت هم می بود کسی نگاهش نمی کرد. با آن سینه های چروک و پوست کبودش.کنارش نشستم و ازش پرسیدم: خانم، می تونم کمکتون کنم؟
توان حرف زدن نداشت. به یک سرنگ خالی روی زمین اشاره کرد. منظورش را فهمیدم اما چطور می بایست برایش هرویین گیر بیاورم. با خودم گفتم چطور باید این کار را بکنم؟
بعد از تزریق روی کاناپه دراز کشید و من یک دستم قوطی آبجو بود و دست دیگرم سیگار. می خوردم و می کشیدم و لذت می بردم.
می خورد و می کشید و لذت می برد. پیش از اینکه سیگار را خاموش کنم گفت که ایدز و هپاتیت دارد اما حرفش مانع خاموش شدن سیگارم نشد. مانع چیز دیگری هم نشد.
به هر حال عمر همه چیز در این دنیا کوتاه است. هنوز اعتیاد و بیماری های لا علاجم را مدیون وجود اویم. روز آشنایی ما فراموش نشدنی بود. هر چند مرگ ما فراموش شد. من هر چه پول داشتم خرج کردم تا تندیس ما را در میدان اصلی شهر بسازند. تندیس عشق پاک. اما مجسمه ساز دزد تازه کاری بود که اعتقادات مذهبی شدیدی داشت.
همیشه عاشق شهرداری بودم. چون می دانستم وقتی بمیریم اگر هیچ کس را نداشته باشیم و مستمند باشیم او مهربانانه ما را به آغوش می کشد و کفن و دفنمان می کند. این یعنی انسانیت. آرمانی که من و بهترین دوستم همیشه در جستجویش بودیم...


