این صدای هق هق روزگار است...
حرمت نگهدار دلم
"كه این اشك خون بهای عمر رفته من است"
میراث من بر دخترك ثانیه های انتظار
به ناله عقربه های آبستن ساعت
در سكوت پا به ماه فصل
بر چنگ دل جغد وفادار سرنوشت
بر گونه های گلگون شده كودكی
از بوسه شیرین انتقام
و معراج او تا حوالی خدا
با دستان گرم و آتش سیگار متبرك به فنا
و فریاد خاكستر ملموس
به پوست استخوان شهر
حرمت نگهدار دلم
كه این آئین روزگار است
و من مورث تمام خطوط پیشانیم
پس مرا بیفروز به عدم
مرا بیفروز...
پ.ن:زندگی یعنی توو یه شهر قدیمی،كنار مغزهای پوسیده ،وسط یه عالمه عقاید خاك گرفته ،زیر سقف قوانین تار عنكبوت بسته،یه بسته ی نو از توو كیفت در بیاری،بسته ای كه یه چیزی تووشه...چیزی كه برقش چشمای زندگی رو اذیت می كنه...كور می كنه...از وحشت خیره می كنه...به زندگی میگه پیر سگ!برو كنار بذار باد بیاد...عقب وایسا میخوام یه ساز جدید بزنم سازی كه فقط بلده فالش بزنه...اگه جرات داری بهم بگو آدم نیستی...بگو حالا حالاها كار داری...بگو بی عرضه ای...اون وقته كه مجبورم صداتوو با همین ساز توو گلو خفه كنم...لعنتی بفهم خسته ام خسته...نا ندارم ...بابا نمی تونم بلند شم...بفهم...تو رو خدا بفهم...
پ.ن۲:آیینه پرسید که چرا دیر کرده است نکند دل دیگری او را سیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی سالها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه میکنم ـ آه!!! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است...


