خسته ام
از این همه جبرها و احتمال ها
از قضایای ناراحت کننده بشر
از تناقض بیان پدر که
کنار شومینه در خیال خود خفته و رنج بی سوادی کودکش را به پول می فروشد
و تنها دود زغال و تریاک را از کوره دهانش هدیه پنجره می کند
و مادری که
شعر نو را محکوم به بی توازنی می کند
تا مبادا قفل سلول های خاکستری افکارش گشوده شود
حال آنکه
در محبتش هیچ قافیه و ردیفی نیست...
و من خسته ام
از عشق های امروزی
که دامنگیر اعتبار ساغر و می گشته
و آنها را ذره ذره
در زندان هوس های خیابانی
به پای چوبه دار می کشد
و زباله های افکاری که هیچ وقت ساعت نه را درک نکرد...
و خسته ام
از دیدن چهرها های رنگ پریده ی دختران ِ ثانیه های ِ انتظار
و نگاه تمسخر آمیز عشق های کوتاه
بر تن شبزده و آلوده به زخم تحمل های طولانی
کاش می توانستم صاف بنویسم
کاش می توانستم صاف بخوانم
افسوس که دندان بغض های همیشگی
گلویم را می فشارد...
پ.ن:اگر خوب بود ،با یادش زندگی کن.در سکوت!اگر بد بود فراموشش کن.یک زندگی جدید شروع کن...قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟؟
پ.ن 2: سخن من نه از درد ایشان بود،خود از دردی بود که ایشانند!
پ.ن3:ا ینجا...در پرت ترین گوشه شب ،یادی غمگین و سبک پر می زند...


