
پیش تر ها نمی دانستم که روزنامه نگار ،می تواند همانی باشد که در خیابان از کنارت رد می شود ...نگاه می کند...در همین نزدیکی،روزی دارد و روزگاری...گاهی فقط آنها را در حوادث می خواندم ،گاهی هم در سبزی فروشی ها!نمی دانستم شرق کجاست و ایران،سرای ما!تا آن شب...شبی که همه چیز در شرقی ها خلاصه شد و فهمیدم عشق است خبرنگاری را!(بخوان،عشق است *خبرنگاری* را)...فهمیدم چگونه بخوانمشان تا اینکه تمام روزنامه های صبح تعطیل شدند و تمام حادثه من ،شرق!
دستم قلم شد و نوشت،اعتماد ملی...خواند ،ورود ممنوع...ایران...تهران، ۱۳۸۴.
به اجبار زمانه در واژه ها گم شدم تا پیدا کنم آن همه غلط املایی که در دوستت دارم ها ،نوشتم و ناخوانا بود...تصحیح کردم تمام (تو )ها را به (شما)!
پیدایش کردم...خواندیم هم را اما چه دیر شده بود خرداد ماهمان!خبرنگاری شهریور نداشت.تک ماده هم!یک ماده داشت ،آن هم نر بود! دیر ،دیر است .حتی برای من و شما دوست عزیزی که دیگر حق نداشتیم به اندازه (ما) هم شده ،با هم باشم...
تابستان بود و خیابان و کافه های تلخ بی ترانه.هر جا که می رفتیم دو راهی بود!!..من بودم و احساسم که میان دستهای پس زده و پاهای پیش کشیده ات بالغ شد و تو بودی که دود می کردی به هوای قلیان ،تمام زندگیت را ...در قالب اقدام قانونی!
راه رفتیم و راه رفتیم و راه رفتیم ...پیدا کردیم شرم شرقی گم شده را و پایمان که قلم شد و نوشت ...بازگردیم!!..
هر یک با تنهایی دودیگر بازگشتیم ...تو را نمی دانم ولی من آنقدر راه رفتم و بازگشتم و بازگشتم تا امروز رسیدم به:
روزت مبارک


