به نام خدا

من،خدا و شازده كوچولو
یكی بود یكی نبود،توی دنیا بر آبادی نور، پشت كوههای بلند یه جای دور،یه پری آتیشپاره،قد نخود،دست به كمر،سرتق و قد،دستاش كثیف و جوهری،یه دختر حسابی خل،ته تقاری بچه نه نه انگار طلب كار از همه،قهرو حسود كنج خونش نشسته بود  


¿
پنجشنبه 3 آبان 1386

امشب از دو ساعت قبل نشستم كلی نوشتم دریغا كه همش پریــــــــــــــــــــــــــد.

 حسابی عصبی شدم ولی خب ایشاالله به زودی پست جدید با محتوای به نظرم جدید احداث خواهد شد... فقط خواستم بگم وبلاگم تولدت مبارك با اینكه آرشیوت چند صباحی پیش به دلیل مشكلات فنی به ملكوت میهن بلاگ پیوست...

فعلا

تا بعد

شاد زی...

نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان 1386 و ساعت 12:10 ب.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در شنبه 5 آبان 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ


¿بازخوانی پرنده
یکشنبه 29 مهر 1386

برای ...

از هر كجای روز

 كه راه بیفتیم

امكان خط خوردن چشمان ما حتمی ست

دندان های كرم خورده خیابان

صبح ناموزون عابران را گاز می زند

و كسی كه دوستانه از كنار تو غیب می شود

جز به هلاك دلخوشی های تو رضایت نمی دهد.

از این ارتفاع كه چشم های من است

درخت را به یاد آر

كه در بازخوانی پرنده

فلج شد

پرنده كه می گویم

می تواند ابر باشد

دوست باشد

یا حتی شب!

كه ماه چون چشم قی شده ای

بر گونه اش سرازیر است

ما به احتمال مصیبت

شباهتی به مسافران نداشتیم

و

راه افتادیم...

ببین دی جی

همه اینا مال تو ِ...نمی دونم چه اتفاقی افتاد كه اون حرفُ اون شب بهم گفتی ولی من واقعا خواب موندم.اینا رو اینجا می نویسم كه یادم نره بعدا اگه یه روزی دیدمت بهت بگم.

یادته آخرای تابستون وقتی می خواستی بری دانشگاه توو اون شهر سرد و گفتی دیگه نمی تونم هر شب باهات صحبت كنم ساقی ؟ یادته گفتم پس بیا دیگه تمومش كنیم؟گفتی من تا آخرش هستم حالا اگه تو نمی خوای هر وقت كه بگی تمومش می كنم...گفتم من دارم وابسته میشم و نمی خوام اینطور بشه و تو گفتی عیبی نداره چون قرار نیست از پیش همدیگه بریم...قرار شد شبای دلتنگی بهم فكر كنیم...من این كارو كردم...دروغ نگفتم اگه بگم هر شب...واااااااااااااای یادته چند شب تا صبح حرف زدیم؟از ساعت ۱۲ به وقت شما شروع می كردیم یهو كه اتفاقی به ساعت نیگا می كردیم می دیدیم واااااااااااای ۸ صبحه!!!یادته من اولاش خجالت می كشیدم حرف بزنم و فقط می خندیدم؟تو می گفتی ساقی حرف بــــــــــــــــــــزن؟جون دی جی!و اینو می گفتی  چون می دونستی این حرفو كه بزنی من حتما به حرفت گوش میدم...حالا هم نمی دونم چه خبر شده حوصله یادآوری هم ندارم ...

دلم برات تنگ شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده

همین!

از الان تا جمعه كه دوباره شاید بیای آهنگایی كه واسم فرستادیو گوش میدم...تنها یادگاری كه ازت دارم...

كاش من اشتباه كنم...

نوشته شده در یکشنبه 29 مهر 1386 و ساعت 11:10 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در - و ساعت -


¿
یکشنبه 18 شهریور 1386

پرنده بر شانه های انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده كرد وگفت:اما من درخت نیستم!تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی!!!۱رنده گفت:من فرق درختها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و انسانها را اشتباه می گیرم.انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممكن بود.پرنده گفت:راستی،چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟انسان منظور پرنده را نفهمید...اما باز هم خندید!پرنده گفت:نمی دانی توی آسمان چقدر جای نت وخالیست...

انسان دیگر نخندید!انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی كه نمی دانست چیست؟!شاید یك آبی دور...یك اوج دوست داشتنی...

پرنده گفت:غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم كه پر زدن از یادشان رفته است!درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت نیست،اما اگر تمرین نكند فراموشش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد...

انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشمش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود...چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد...

آنگاه خدا برای شانه های كوچك انسان دست گذاشت و گفت:یادت می آید تو را دو بال و دو پا آفریده بودم؟مین و آسمان هر دو برای تو بود...اما تو آسمان را ندیدی...راستی عزیزم بالهایت را كجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد...آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست...

نوشته شده در یکشنبه 18 شهریور 1386 و ساعت 02:09 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در شنبه 5 آبان 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ