به نام خدا

من،خدا و شازده كوچولو
یكی بود یكی نبود،توی دنیا بر آبادی نور، پشت كوههای بلند یه جای دور،یه پری آتیشپاره،قد نخود،دست به كمر،سرتق و قد،دستاش كثیف و جوهری،یه دختر حسابی خل،ته تقاری بچه نه نه انگار طلب كار از همه،قهرو حسود كنج خونش نشسته بود  


¿می نویسم
دوشنبه 1 بهمن 1386

می نویسم خنده

تو بخوان هق هق تنهایی باد 

می نویسم اکنون 

تو بگو خاطره هامان همگی رفته ز یاد

می نویسم پارو 

تو به رؤیای کلاغ انگیز دریا منگر 

می نویسم بابا

 تو بخوان کوره یخدان جگر  

می نویسم حجله

 تو بخوان تو خالی 

می نویسم باران

 تو بخوان خیسی یک سقف به روی قالی  

می نویسم خسته

 غربت منظره ی خون آلود 

تو بخوان هضم علف

 به سه خنده اندود

می نویسم سرما 

برف بازی در باد

 تو بخوان یک کبریت 

مشعل سرخ و کبودی، فریاد

 می نویسم کودک 

یک خیابان به سکوت

 تو بخوان ده ماهه 

شره پر سکنات یک سوت

می نویسم شاعر 

تو بخوان آب، عبوری بی شک

 تصعید شریان قصه 

تق تق افتادن شکر در فک

می نویسم دارو 

بعد از این ضربه ی هجده زده اش بر ناقوس

 تو بخوان گچ که شده خشک به زار 

در حراج ناموس

می نویسم صادق 

غربت صد سالگی در کوری

 می نویسم دشنه 

پای رفته پا به پای دوری

 تو بخوان با نفرین 

عنکبوت پاره

 تو بخوان در یک دیس 

پادشاه پری بیچاره

می نویسم تنها 

در ظهیرالدوله

 می نویسم قطعه 

بار غم، قبرستان

 هاج و واج کوله 

تو بخوان یک سیگار

 روی دیوار اتاقم در دست 

تو بخوان او آمد

 جام فردا در دست  

می نویسم از تو

 مرز دلدادگی یک شهوت 

تو بخوان یک بوسه

 ازدواج سرخوشان خفت

می نویسم اسمم 

آدمم یا حوا

 تو بخوان یک غربت 

پشت محزون دعا./..

....

پ.ن۱:

من یک گرامافون قدیمی هستم و او یک آهنگ غمانگیز خاطره ساز. صفحه خط افتاده است، یک قسمت از آهنگ را مدام دوبارهخوانی میکنم...

پ.ن۲:

وقتی که از تو حرف میزنم همه فعل هایم ماضی هستند حتی ماضی بعید ... کمی نزدیکتر بنشین دلم برای یک حال ساده تنگ شده است...

  

نوشته شده در دوشنبه 1 بهمن 1386 و ساعت 11:01 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 14 بهمن 1386 و ساعت 01:02 ق.ظ


¿جاده ها رفتن ندارن...اشكها ریختن
چهارشنبه 5 دی 1386

این صدای هق هق روزگار است...

حرمت نگهدار دلم

"كه این اشك خون بهای عمر رفته من است"

میراث من بر دخترك ثانیه های انتظار

به ناله عقربه های آبستن ساعت

در سكوت پا به ماه فصل

بر چنگ دل جغد وفادار سرنوشت

بر گونه های گلگون شده كودكی

از بوسه شیرین انتقام

و معراج او تا حوالی خدا

با دستان گرم و آتش سیگار متبرك به فنا

و فریاد خاكستر ملموس

به پوست استخوان شهر

حرمت نگهدار دلم

كه این آئین روزگار است

و من مورث تمام خطوط پیشانیم

پس مرا بیفروز به عدم

مرا بیفروز...

پ.ن:زندگی یعنی توو یه شهر قدیمی،كنار مغزهای پوسیده ،وسط یه عالمه عقاید خاك گرفته ،زیر سقف قوانین تار عنكبوت بسته،یه بسته ی نو از توو كیفت در بیاری،بسته ای كه یه چیزی تووشه...چیزی كه برقش چشمای زندگی رو اذیت می كنه...كور می كنه...از وحشت خیره می كنه...به زندگی میگه پیر سگ!برو كنار بذار باد بیاد...عقب وایسا میخوام یه ساز جدید بزنم سازی كه فقط بلده فالش بزنه...اگه جرات داری بهم بگو آدم نیستی...بگو حالا حالاها كار داری...بگو بی عرضه ای...اون وقته كه مجبورم صداتوو با همین ساز توو گلو خفه كنم...لعنتی بفهم خسته ام خسته...نا ندارم ...بابا نمی تونم بلند شم...بفهم...تو رو خدا بفهم...

پ.ن۲:آیینه پرسید که چرا دیر کرده است نکند دل دیگری او را سیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی سال‌ها دیر کرده است در آیینه به خود نگاه می‌کنم ـ آه!!! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است...

نوشته شده در چهارشنبه 5 دی 1386 و ساعت 11:12 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در - و ساعت -


¿یـــــــــــــــــــــــــلدا
جمعه 30 آذر 1386

امسال هم مثل سالهای قبل شب یلدا رو همگی خونه مامان بزرگینا جمع میشیم...فقط امیدوارم همه باشن...چون این شبا خیلی سرد و دلگیره... باشد كه با خاطره گرم یك شب سردی شبهای باقی رو كمتر كنه...هرچند كه اولین عید پسر خاله و شوهر خاله ست ...

یـــــــــــــــــــــــــــــــــــلدای

هـــــــــــــــــــــــــــــــــــمگی

مــــــــــــــــــــــــــــــــــبارك...

نوشته شده در جمعه 30 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در جمعه 30 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ


¿تو به ایستگاه برو...
جمعه 23 آذر 1386

یک تلخ کامی در زاویه های انزجار

سلامم را آرام

باز كن

در کاغذ گرانبهایی

از پاپیروس نامه های فرعون پیچیده ام اش...

ـ که چی؟

روایت من با تو

کلامیست پیچیده

نه در کاغذ

در واکنش های مغزی نیم پخته

که تاریخ انقضایش گذشته

-که چی؟

این روزها 

به گل

نشسته اند

مرا!

رکودی سخت

می دانی؟آخرین واژه هایم را

دورانی پیش نوشته ام و 

به تو داده ام

این روزها 

وقتی

مریم هم 

مقدس نیست

بگذار کمی منحرف بنویسم

من

که گاهی هنوز

یواشکی به روایت

تیغ با پوست ۱۵ ساله ام می اندیشم

من

که هنوز گاهی

به روایت کلومپرامین 

در خواب های ۴۸ ساعته ام می اندیشم

بی خیال سوشیانت عزیز!

من تجربه های سختی 

از یبوست سرنوشتم دارم

و تو می خواهی بالا نیاورم؟!

آخ...برادر من 

می ترسم که تو

ساده بمیری

و من را نشناسانی...

ـ به کی؟

به آنها که مرا می شناسند الاغ عزیزمن!

نوشته شده در جمعه 23 آذر 1386 و ساعت 08:12 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 25 آذر 1386 و ساعت 05:12 ق.ظ


¿می دونید چرا سكرترم رو اخراج كردم؟
یکشنبه 11 آذر 1386

صبح كه داشتم بطرف دفترم می رفتم سكرترم ژانت بهم گفت: ” صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارك!“ از حق نمیشه گذاشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینكه یكی یادش بود.

 تقریباً تا ظهر به كارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زده و اومد تو و گفت:” میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!“ ” خدای من این یكی از بهترین چیزهائی بوده كه میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم.

“ برای ناهار رفتیم و البته نه به جای همیشه گی برای نهار بلكه باهم رفتیم یه جای دنج و خیلی اختصاصی اول از همه دوتا مارتینی سفارش داده و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم. وقتی داشتیم برمی گشتیم، ژانت رو به من كرده و گفت:” میدونین، امروز روزی عالی هست، فكر نمی كنین كه اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟“ در جواب گفتم: ” آره، فكر میكنم همچین هم لازم نباشه.“ اونم در جواب گفت:” پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.“

وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفتش:” میدونی رئیس، اگه اشكالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم. دلم میخواد تو یه جای گرم و نرم یه خورده استراحت كنم.“ ”خواهش می كنم“ در جواب بهش گفتم.

 اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه ای برگشت...با یه كیك بزرگ تولد در دستش در حالی كه پشت سرش همسرم، بچه هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند كه همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارك “ رو می خوندند. ... در حالیكه من اونجا... رو اون كاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد...

نوشته شده در یکشنبه 11 آذر 1386 و ساعت 12:12 ب.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 11 آذر 1386 و ساعت 02:12 ق.ظ


¿تولدی دیگر
یکشنبه 27 آبان 1386

سبز خواهم شد

می دانم، می دانم، می دانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواره ای به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم

كوچه ای هست كه در آنجا 

پسرانی كه به من عاشق بودند،هنوز

به تبسم های معصوم دختركی می اندیشند 

كه یك شب او را

باد با خود برد...

كوچه ای هست كه قلب من آن را 

از محله های كودكیم دزدیده ست

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن

حجمی از تصویری آگاه

كه ز مهمانی یك آیینه برمی گردد

و بدینسانست

كه كسی می میرد

و كسی می ماند...

پ.ن1: دیشب كه داشتم دفتر خاطراتمو ورق می زدم، دیدم بالای صفحه 27 آبان نوشتم:برف امسال با من، توو یه شب به دنیا اومدن!!!پس باید ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد...ولی مثل اینكه ابرهای آسمان امسال هنوز رسالت باریدن پیدا نكردن ...

پ.ن2:در مورد سوال پست قبلی یكی از دوستان لطف كردن و با استناد به گزارش های رسمی دو كشور ایران و عراق و گزارشات سازمان ملل گفتن كه گویا تمام اسرای ایرانی و عراقی به كشورهایشان مرجوع شده اند.البته اگر قضیه صدام و روز مبادا رو هم بذاریم  واسه روز مبادا!!!

 

پ.ن3:خوشبخت باشید...این یك دستور است!

 

شاد زی...

 

 ...

 

 

 

پ.ن۴: ۲۹/۸/۸۶

قطره های بارون با نك انگشتهای لطیفشون هی به پنجره اتاقم می زنن و می خونن و می خونن و می خونن...انگار بار امانتشون امروز رسالت نزول پیدا كردن...پنجره باز به سوی پاییز و نگاهم به خیابان خیره و چه زیباست سر تعظیم درختان و همخوانی این شاخه ها

نوشته شده در یکشنبه 27 آبان 1386 و ساعت 06:11 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در چهارشنبه 30 آبان 1386 و ساعت 02:11 ق.ظ