به نام خدا

من،خدا و شازده كوچولو
یكی بود یكی نبود،توی دنیا بر آبادی نور، پشت كوههای بلند یه جای دور،یه پری آتیشپاره،قد نخود،دست به كمر،سرتق و قد،دستاش كثیف و جوهری،یه دختر حسابی خل،ته تقاری بچه نه نه انگار طلب كار از همه،قهرو حسود كنج خونش نشسته بود  


¿حس خوب
چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387

شاید در زندگی برای هر کدام از ما موقعیت های
فراوانی پیش آمده باشد که ازآن به سعادت ، خوشی و لذت یاد می کنیم و حتی
خاطرات آن لحظه ها برایمان شادی آور و دوست داشتنی است اما در دفتر
خاطراتم و در حافظه ذهنی واحساسی ام هیچ لذت، سرخوشی برایم بالاتر از
یادآوری این حقیقت نیست که
خدای من زنده است

...

...

...

نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 و ساعت 02:04 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 و ساعت 01:04 ق.ظ


¿تو می دونی؟
یکشنبه 8 اردیبهشت 1387

Do you know what it feels like loving someone that’s in a rush to throw you away...

حرف بی ربط:اتفاقی دیدمش ...می گفت صادق بنیانگذار اسپا* هستش!تازه صادرات و واردات ایدز هم داره به همه نقاط جهان!!!می گفت چی از این بهتر که به کشورش خدمت کنه صادق ایدزی؟!!!به من گفت: سرباز من میرم تو هم با پوشش مناسب با این انسان رفتار کن حتی اگه تونستی دوش الکل بگیر!!!

اون رفت و منم نگاهم خیره به راهش...

اسپا:ایدز صد در صد پارانوما ایران

نوشته شده در یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 و ساعت 02:04 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 8 اردیبهشت 1387 و ساعت 01:04 ق.ظ


¿بازی بیرنگ
شنبه 24 فروردین 1387

سفید ، خاکستری ، آبی

این رنگ من است.

بودن، خود فضیلتی بزرگ است

بودنی رها از رنگ های زمینه، رها از پیچیدگی ها،رها از بازی ها!

می خواهم باشم ، همانگونه که هستم ، در کنار تو!

بیرون بازی،بیرون هیاهو،بیرون گمگشتگی!

زندگی را دور نزنیم...

بودن نیازی به این همه بازی ندارد!

صمیمیت و مهربانی،دوستی،عاشقی

بدون بازی هم پیش خواهد آمد

بازی ها را رها کنیم

زندگی خود در پیش روی ماست...

پ.ن1: تنها برنامه اجتماعی منحصر به فرد،فوق العاده و بی نظیری که تا به حال دیدم "باز هم زندگی "بود که سال 85 از شبکه چهار پخش می شد با اجرای دلنشین و تماشاگر پسند آقای بیرنگ. موسیقی متن و پایانی بکری که داشت...وااای خدای من فکر می کنم  اگر ده باره هم پخش بشه بازم مخاطب خودش رو داره (ستاد تبلیغاتی بیرنگ!!!)

پ.ن2:شعر هایی که آخر برنامه آقای بیرنگ می خوند بیشتر اوقات سعی می کردم یا ضبط کنم یا یادداشتشون کنم. این شعر هم آخر برنامه ای بود که موضوعش خانواده و اتفاقاتی بود که گاها توی هر خانواده ای پیش می اومد و عده ای از دانشجو ها جمع شده بودن و اونها رو به صورت نمایش بازی می کردن و آقای دکتر در مورد ریشه و ÷یامدهای هر کدوم و عکس العملی که باید نسبت به اونها نشون بدیم توضیح می دادن.

یادمه یه روز عصر جمعه بود و من طبق معمول داشتم تکرار این برنامه رو نگاه می کردم. موضوع برنامه آشپزی بود و مهمان خیلی خوبی هم داشتن.میان برنامه یه گشت و گذار توو دربند و پرس و جو درباره تاریخچه دیزی بود. مامان و بنفشه اول اصرار داشتن که من کانال رو عوض کنم ولی اینقدر این برنامه جذاب شد که آخرش مامان رفت بیرون و با دیزی برگشت خونه!!!

پ.ن3:سال نو با تاخیر مبـــــــــــــــــــــارک

پ.ن4:شادزی...

 

نوشته شده در شنبه 24 فروردین 1387 و ساعت 02:04 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 25 فروردین 1387 و ساعت 12:04 ق.ظ


¿من و بهترین دوستم
سه شنبه 21 اسفند 1386

:سلااااااااااااااااااااااااااام بلد نیستم

:تو كه خیلی بی معرفتی واقعا

:حكایتش ر و یه بار دیگه هم قبل اینكه اینجا دفعه اول فیلتر بشه گذاشته بودم...یادته كیو میگم؟

یک اتفاق ساده بود. من بهترین دوستم را یافتم. کنار خیابان افتاده بود و لباس هایش هم کنار خیابان افتاده بود هر چند لخت نبود. حتی اگر لخت هم می بود کسی نگاهش نمی کرد. با آن سینه های چروک و پوست کبودش.

کنارش نشستم و ازش پرسیدم: خانم، می تونم کمکتون کنم؟


توان حرف زدن نداشت. به یک سرنگ خالی روی زمین اشاره کرد. منظورش را فهمیدم اما چطور می بایست برایش هرویین گیر بیاورم. با خودم گفتم چطور باید این کار را بکنم؟

بعد از تزریق روی کاناپه دراز کشید و من یک دستم قوطی آبجو بود و دست دیگرم سیگار. می خوردم و می کشیدم و لذت می بردم.

می خورد و می کشید و لذت می برد. پیش از اینکه سیگار را خاموش کنم گفت که ایدز و هپاتیت دارد اما حرفش مانع خاموش شدن سیگارم نشد. مانع چیز دیگری هم نشد
.

به هر حال عمر همه چیز در این دنیا کوتاه است. هنوز اعتیاد و بیماری های لا علاجم را مدیون وجود اویم. روز آشنایی ما فراموش نشدنی بود. هر چند مرگ ما فراموش شد. من هر چه پول داشتم خرج کردم تا تندیس ما را در میدان اصلی شهر بسازند. تندیس عشق پاک. اما مجسمه ساز دزد تازه کاری بود که اعتقادات مذهبی شدیدی داشت
.

همیشه عاشق شهرداری بودم. چون می دانستم وقتی بمیریم اگر هیچ کس را نداشته باشیم و مستمند باشیم او مهربانانه ما را به آغوش می کشد و کفن و دفنمان می کند. این یعنی انسانیت. آرمانی که من و بهترین دوستم همیشه در جستجویش بودیم...

نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند 1386 و ساعت 01:03 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در سه شنبه 21 اسفند 1386 و ساعت 01:03 ق.ظ


¿انجمن شاعران مرده
سه شنبه 30 بهمن 1386

 

انجمن شاعران مرده عنوان كتابیه از ن.ه كلادین بام و ترجمه حمید خادم

یادمه پارسال همین موقع ها بود كه فیلمشو از سینما ماوراء دیدم و فردای همون روز با شوق و ذوق زیاد رفتم واسه سارا و فائزه تعریف كردم كه یه فیلم سینمایی دیشب دیدم اسمش این بود كه رابین ویلیامز هم تووش بازی می كرد و كارگردانشم پیتر ویر بود كه سال ۱۹۸۹ ساختتش.داستان یه سری دانش آموزه كه توو مدرسه شبانه روزی خصوصی ولتون(كه بچه ها بهش می گفتن هلتون!) در ایالت ورمانت درس می خونن.به تازگی یه معلم وارد مدرسه شده به اسم آقای كیتینگ كه ادبیات انگلیسی رو تدریس می كنه(كه بعد ها ما به خاطر علاقه زیادمون به آقای مرادخانی دبیر درس ادبیاتمون اسم آقای كیتینگ رو روشون گذاشتیم)

روز اول مدرسه هاست و دانش آموزان همگی در سالن اجتماعات جمع شدن تا با اركان چهارگانه مدرسه آشنا بشن:

سنت!افتخار!انضباط!سرافرازی.

این تعریف ها رو راهر یك از دانش آموزان به دستور و خواسته مدیر می گفتند:

سنت چیست؟عشق به مدرسه و كشور و خانواده. سنت ما در ولتون این است كه بهترین باشیم.

(كامرون یكی دیگر از دانش آموزان)

ـ جرج هاپكینز افتخار چیست؟

ـ افتخار در متانت و عمل به وظیفه است

ـ ناكس اورستریت انضباط چیست؟

ـ انضباط ،حرمت نهادن به والدین،آموزگاران و مدیر است.انضباط از درون سرچشمه می گیرد!

ـ نیل پری سرافرازی؟

ـ سرافرازی نتیجه كار مداوم است .سرافرازی پیروزی است.چه در مدرسه،چه در هر جای دیگر!

در واقع بعد از این صحنه بقیه داستان رو چند نفر از دانش آموزان علاقمند به آقای كیتینگ (انجمن شاعران مرده) هدایت می كنند.قسمت جالب فیلم از جایی شروع میشه كه این چند نفر وقتی مشغول تنظیم آرشیو اسناد مدرسه هستند متوجه میشن كه آقای كیتینگ قبلا در این مدرسه تحصیل می كرده:

 كیتینگ:شاعرـ بنیانگذار و عضو انجمن شاعران مرده!!!

و وقتی بچه ها كنجكاو میشن تا بدونن این انجمن چی بوده و چه فعالیتی انجام میده آقای كیتینگ براشون توضیح میده كه عده ای از دوستانش كه در زمان تحصیل اون به ادبیات علاقه داشتن اما اجازه و توانایی نشون دادنشو نداشتن شبها به غاری كه در اون طرف جنگل رو به مدرسه هستش جمع می شدن و شعر ها و داستان های خودشونو می خوندن و نقد می كردن!

به این ترتیب بار دیگه انجمن شاعران مرده به خواست اونها تشكیل میشه كه اعضا اون:

كامرون:جاســــــــوس!!...

نیل پری:عاشق بازیگری،خواسته پدرش این بود كه یا حقوق بخواند یا پزشك شود .بعد از بازی كردن در نقش (پاك) كه دور از چشم پدرش اون رو پذیرفت ولی در شب اجرا به طور ناگهانی پدرش وارد سالن شد و اون رو به خانه برد و سخت از این كار منع و تنبیه كرد،نیل خودش را كشــــت...

آقای كیتینگ:معلم درس ادبیات انگلیسی،شاعر،بنیانگذار اصلی انجمن!او بچه ها را به باور داشتن و پرواز رویاهاشان تشویق می كرد .آنها را به بالا رفتن از نیمكت هاشان وا می داشت تا در همین جای كم حتی سركلاس حتی به چیزهای معمول و عادی همیشگی نگاهشان را تغییر دهد!و سرانجام با تهمتی كه آقای نولان به او روا داشت مبنی بر اینكه قوانین مدرسه را زیر پا گذاشته و بچه ها را منحرف نموده و عامل قتل نیل پری گشته برای همیشه از تدریس كردن محروم شد!!...

چارلی دالتون:سردسته انجمن شاعران مرده،زمانی كه برای مهمانی به منزل دوست خانوادگیشون آقای دنبری رفت عاشق دختر اون شد !ولی دختر در پی كس دیگری بود و در آخر به دلیل فعالیت در این انجمن و سرپیچی از قوانین،اخراجــــــــــی...

تاد اندرسن:هم اتاقی نیل ،كسی كه صحت حرفهای نولان(مدیر مدرسه)و كامرون را مبنی بر اینكه آقای كیتینگ عامل كشته شدن نیل شده را امضاء نكرد و در آخر سركلاس در برابر نولان اعتراض و به ناخدا(آقای كیتینگ) گفت كه نولان بچه ها را مجبور به امضاء كردن آن برگه كرده و با بالا رفتن از نیمكت و واداشتن بچه ها به این كار (هنگام رفتن آقای كیتینگ از مدرسه) با خواندن اشعار او فهماند كه به حرفهایش ارج می نهند.

پیتس:یكی از اعضا خنثی

شعار واحد این انجمن بود:كار په دیم (دم را غنیمت شمار) بود و همیشه سرِ آن داشتند كه آگاهانه زندگی كنند:

من به جنگل رفتم چون سر آن داشتم كه آگاهانه زندگی كنم

من بر آن شدمن كه ژرف بزیم و تمامی جوهر ِ حیات را بمكم!

هر آنچه در زندگی نبود ریشه كن كنم؛

تا آندم كه مرگ به سراغم می آید،

چنین نپندارم كه نزیسته ام

 

پ.ن۱:امروز داشتم دفتر خلاصه هامو جا به جا می كردم كه یهو چشم به كتاب انجمن شاعران مرده خورد،گفتم شاید گفتن خلاصه داستان و دعوت به خوندنش توو اینجا خالی از لطف نباشه.حالا من چیز زیادی نگفتم ...فقط چیزایی كه یادم بود نوشتم.

پ.ن۲:منو فائزه و سارا توو مدرسه هر كدوم به ترتیب تاد اندرسن(چون اولش غریب و دیر جوش بود ولی بعدش چه كررررد!!:دی)نیل پری (یهو میزد به سرش!!:دی) و چارلی دالتون (اكثرا مشوق و سردسته امور)

پ.ن۳:واااای یادش بخییییر ...چهارشنبه ها از ۱۱ تا ۲ كه بیكار بودیم كجاها كه نرفتیم...از تئاتر تا مدرسه دوران دبستان و راهنماییمون ...آقای مراد خانی و شعراشون ...من دلم مدرسه میخوااااد

پ.ن۴:كار په دیم

پ.ن۵:نداریم...

نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن 1386 و ساعت 05:02 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در یکشنبه 5 اسفند 1386 و ساعت 05:02 ق.ظ


¿اومدم؟؟!!
جمعه 26 بهمن 1386

سلام

خیلی وقته كه نیومدم اینجا

خیلی چیزارو ننوشتم

اصلا مثل قبلنا نیستم.به هیچ كسم سرنزدم شایدم خیلیا فراموشم كرده باشن ولی خب عیبی نداره سعی می كنم دوباره از اول شروع كنم.اوضاع خوبی نداشتم .از آنچه بودم و گذشت فقط یه اسم ازم باقی مونده بی هویت...

خب فكر می كنمن دیگه وقتشه یه سری تغییرات اساسی به اینجا بدم و از این سوت و كوری و روزنامه باطله بودن در بیاد.همچین خونه تكونیییی:دی نوشته های خودم همه تلنبار شده رو هم با كلی حرفای گفتنی و داستان هام.حتما میام و واسه همه میگم

امروزم كه جمعه ست .ایشاالله كه به همه خوش بگذره

منم خوشحالم دیگه یكی از بهترین دوستامم حالش خوبه خداروشكر

خلاصه كه اومدم بگم برگشتم دیگهههههه (خواهش میشه خواهش میشه می دونم خیلی خوشحالید)

از همگی ممنون توو این مدت حالا زیاد و كم هر كی اومد و نیومد.

سكوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده.


در این سكوت
حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو
و من

.

.

.

آدینه همگی خوش

شادزی...

نوشته شده در جمعه 26 بهمن 1386 و ساعت 03:02 ق.ظ توسط : ساغر
ویرایش شده در جمعه 26 بهمن 1386 و ساعت 03:02 ق.ظ