خوبم
دوشنبه 6 تیر 1390 02:42 ب.ظ
گاهی یه لحظه توو زندگیت هست...که همین طور نشستی و به یه گوشه ای خیره شدی...بعد چند ثانیه انگار یه نیرویی...یه فکریو به ذهنت می رسونه انگار...یه فکر جدید...بعد اونوقت همون لحظه یه چیزی توو زندگیت تموم میشه و میگی دیگه تموم شد... بی خیالش.
نقطه
تمام
دیدگاه ها : نظرات
همین طوری
پنجشنبه 12 خرداد 1390 11:49 ب.ظ
ام شب خیلی اتفاقی به این جا اومدم. ساده،بی هیچ مطلب و هدف خاصی برای نوشتن. اومدم دیدم که خیلی وقته ننوشتم و الانم دلم براش تنگ شده. هیچ وقت ئوست نداشتم محاوره بنویسم ولی ام شب همین طور بداهه دارم تایپ می کنم. دیگه حتی حوصله نوشتن رو هم ندارم...حوصله هیچ کس که نه حوصله هیچ حرکت خاص و جدیدی رو ندارم. اتفاقا حوصله برای آشنایی با آدمای جدید خیلی دارم. مخصوصا الان که دورم هیچ کس نیست! واقعا!تک تک آدمارو از دور و برم خط زدم...از بس که از پشت ضربه خوردم دیگه بی حس بی حسم و رسما تعطیل کردم همه چیو. آخرین آدمم همین چند روز پیش خط خورد.
خب حالا باید انگار بگم تو اگر دوست میخوای خب منو اهلی کن! دللم کلی آدم جدید میخواد. الان که فکر می کنم می بینم هیچ وقت کلی آدم جدید و دوست نداشتم آخر آخرش دو نفر بودن!! من چقدر اجتماعی ام! اما حالا یه دکون میخوام که تووش دوست بفروشن. باید برم توو میدون شهر اینو داد بزنم یعنی؟؟!
ای بابا...
دارم این زندگیو به چی می بازممممم؟؟!!........
من خیلی وقته ننوشتم...فقط خوندم...خیلی خوندم و دیدم حرفایی که من بخوام بزنمو خیلی ها زدن و من از تکرار بی زارممم...دلیلی برای نوشتن نبود .دلیل که بود،حوصله ش نیست...حسش...و هیچ چیز وادارم نمی کرد به این کار.حتی شب عید به همین تیتر پایین اکتفا کردم.دوست داشتم اردیبشت بهتر از این باشه ولی من اردیبهشتی نکردم ام سال. خب شاید لازم باشه بگم که من روزگاری هر روز یه عالمه چیز می نوشتم...راجع به هر چی...واسه همینه که الان دارم تعجب می کنم یا این طوری میگم.
از این قصه های عاشقانه توو وبلاگ بدم میومده همیشه که فقط راجع به داستان های عاشقانه و اون رفت و من موندم می نویسن...همیشه فکر می کردم وبلاگ یه جاییه ...یه چیزیه مثل دفتر خاطرات که وقتی بازش می کنی باید کلی خاطره واست زنده بشه...کم و بیش هم فکر کنم تونستم عملیش کنم اینو واسه این صفحه ولی یادم نبود این ضربه های به اصطلاح عشقی هم جزء خاطرات هر کسی می تونه باشه و این صفحه 7-8 ماهی هست که دستخوش یک هم چین حادثه ای واسه من که همیشه "اوی رفت" بودم ،شده "من ماندم"...
حالا نمی دونم دقیقا موندم یا نه ...حالا خیلی چیزها رو نمی دونم...فقط می دونم بهترین دوستم،خائن ترین آدم توو زندگیم شد...نه این که بره با اون نه! که راه جدایی رو نشون داد...که از هیچ راهه برای ضربه زدن دریغ نکرد و با تمام قوا کمر به نابودی شخصیت من زد...اصلا باورم نمیشه اون آدم که همه جا می گفتیم ما خواهریم فقط و فقط به خاطر حسادتش با آبروی من بازی کرد و وقتی دید نمی تونه پیروز باشه من رو هم از میدون بیرون کرد....
خیلی حرف هست واسه گفتن...نمی دونم دوستای قبلیم هنوزم این جا رو می خونن یا نه...ولی بازم میام که بگم...میخوام که واسم دعا کنید لطفا!دعا کنید دوباره راهمو پیدا کنم. فکر کنم این اولین درخواست من برای دعا کردنه. امیدوارم که با اجابتش جواب بگیرم.
نمی دونم...به نظر شما یعنی یه روزی اون جواب کاراشو می گیره؟؟
دیدگاه ها : نظرات
روز نو
یکشنبه 29 اسفند 1389 09:57 ب.ظ
دیدگاه ها : نظرات
امروز درست...
پنجشنبه 5 اسفند 1389 12:45 ق.ظ
سادگی را
من از خوابِ یک پرنده
در سایهی پرندهیی دیگر آموختم.
باد بوی خاصِ زیارت میداد
و من گذشتهی پیش از تولدِ خویش را میدیدم.
ملایکی شگفت
مرا به آسمان میبُردند،
یک سلولِ سبز
در حلقهی تقدیرش میگریست،
و از آنجا
آدمی ... تنهاییِ عظیم را تجربه کرد.
امروز نزدیك سه ماه هست كه این جا ننوشتم
دلم برای این جا تنگ شده بود
نمیدانم چه بگویم
امیدوارم بار دیگر كه آمدم پر از احوال و اخبار خوش باشم
شاد زی...
دیدگاه ها : نظرات
یک عاشقانه ی آرام
سه شنبه 23 آذر 1389 12:31 ق.ظ
مورفی در یکی از قوانین معروفش میگوید: طبیعت یک حرامزاده است.
و در جای دیگری این قانون را تکمیل میکند: دو عنصر در طبیعت فراوان میباشند: یكی هیدروژن و دیگری حماقت.
پ.ن: هر عملی، عکسالعملی به دنبال داره.
آخر نوشت:باروووووووووون
مرسیییییییییییییییییییییییییی خدااااااا
بزن قدش
عاشقتم بابت همه چییییی
دیدگاه ها : نظرات
یا ابا عبدالله
سه شنبه 23 آذر 1389 12:19 ق.ظ
یا ابا عبدالله شما رو به سقای کربلا و عزیزانتون قسم این شبا چشمان آنکه بر تخت بیمارستان افتاده رنجور، آنکه در دوری و غربت ناخواسته، مغموم اشک میریزد، آنکه چشم به باز شدن در سلول، آه میکشد، و دلهای اندوهگین به شماست رو بی جواب نگدارید...
یا امام حسین
من بهتون ایمان داشتم و همیشه جواب گرفتم و ازتون ممنونمو شکر...
یازم منتظرم
بازم مطمئنم
السلام علی الحسین
و علی علی بن الحسین
و علی اولاد الحسین
و علی اصحاب الحسین.
دیدگاه ها : نظرات
برای بیست و یک سالگی
دوشنبه 1 آذر 1389 12:53 ق.ظ
یک سال دیگر هم گذشت...27/8/89
خوب یا ...بهتر از این می توانست باشد...اما خاطرات خیلی خوبی برایم گذاشت...پر از شور و اشتیاق جوانی و جوانی و جوانی و جوانی کردیم...
چه می دانم شاید این آخرین پست تولدی باشد...شاید هم نه...نظراتش را باز می گذارم که اگر بود که اگر دلت خواست و دلت تنگ شد هر سال به یادم شمعی روشن کنی...حتی شما دوست عزیز!!
این قافله ی عمر...هی می گذرد...
خدایا بابت همه چیز ازت ممنونم... بابت یک سال عمر دیگر , آدم ها , فرصت ها , دوستی ها...بابت همه چیز ازت ممنونم و امیدوار...
دیدگاه ها : نظرات
مطلب رمز دار : بی تو...بی من...واقعا دارد می گذرد؟
دوشنبه 17 آبان 1389 06:42 ب.ظ
دیدگاه ها : نظرات
چه غریب افتاده ایم
چهارشنبه 21 مهر 1389 10:09 ب.ظ
باور کن آدم ها تا وقتی برای هم جذابیت دارند که دست نیافتنی هستند...
این یک کشف شخصیه ولی بارها روی آدم های مختلف امتحانش رو پس داده!!
خیلی غم انگیزه نه؟؟
پ.ن :حالا می تونی هم فکر کنی اصلا مهم نیست چه قیافه ای داری...چه ماشینی یا چقدر پول و چه تحصیلاتی...
دیدگاه ها : نظرات
من این جا بس دلم تنگ است
یکشنبه 28 شهریور 1389 03:29 ب.ظ
همیشه یک نفرهست... شاید ناشناخته ی زندگیم ...و عجیب بهانه دل تنگی هام...که وقتی یاد گذشته می کنم...بی مهابا می دود در خاطرم...نمی دانم ...شاید چون ناشناخته ماند...زود آمد...زودتر از آنچه باید...ولی نمی رود...می دانم نمی رود...دلم گواهی می دهد...باید پیدایش کنم...
همیشه بخت اول آدم یک چیز دیگر است.همراه اول!
___________________________________________________
در این روزهایی که حال و هوا را به پاییز می کشانند...دلم یک همراه می خواهد... قدم بزنیم...حرف...شعر...لبخند...اشک...
آآآ ه...
قحطی آدم آمده انگار!!
___________________________________________________
من و درد جدایی وای بر من
از این عشق خدایی وای بر من
دیدگاه ها : نظرات
حریم
چهارشنبه 24 شهریور 1389 02:52 ب.ظ
هیچ چیز قشنگ تر از آن نیست که با چشمان کسی دیده شوی که مدت ها فکر می کردی فراموشت کرده است.
مهربانی...صمیمیت ... تقدیر...ایمان...ایمان...ایمان...
من با خودم عهد کردم در این ماه جای تمام کتاب هایی که خواندم و ندانستم هر شب یک صفحه از نامه هایت را بخوانم...تو را خواندم و هر بار از شوق اشک در چشمانم حلقه زد...تو با من بودی...همیشه ...همین حالا...خدایا...
دیدگاه ها : نظرات
سزاوار
سه شنبه 29 تیر 1389 04:14 ب.ظ
یا رحیم
یا مقلب القلوب
ثبت قلبی علی دینک
چند وقتی هست که این دعا سر زبانم افتاده ... وقتی به یا مقلب القلوب می رسم احساس غرور می کنم از این که قلبم را می سپارم به یک جای مطمئن ...
دیدگاه ها : نظرات
آخرین سنگر سکوته
شنبه 29 خرداد 1389 02:19 ب.ظ
خوب یا بد بالاخره همه چیز یک روز تمام می شود. دوباره افتاده ام در یک پریود یاس فلسفی. در تاریکی فرو رفته ام .داشتن هیچ کس و هیچ چیز خوشحالم نمی کند.بی هیچ منطقی نشسته ام و فقط تگاه می کنم که هر روز را یک سری اتفاقات شب کنند. دقیقا دست روی دست گذاشته ام و هیچ کتاب و نوشته و جزوه ای نمی تواند مرا یه حرکت وادارد. حتی امتحانات...همه چیز تکراری به نظر می آید و من از دوره کردن وحشت دارم.
می ترسم ... می ترسم از این که باز چند سال...وای خدای من!چند سال؟خدایا نه!! نگذار که راهم را دوباره گم کنم.خدایا پس این معجزه هایت را برای کی نگه داشته ای؟ من...من...این من میان هزار راه و بی راه و کوره راه دوباره سرگردان شده...خدایا فکر نمیکنم صدایم را بشنوی ولی اگر کوچک ترین سیگنالی از طرف من به تو می رسدبگذاربه کارهایم برسم ... به آرزوهایم...من فرصت زیادی ندارم... خدایا این یکی از تو باقی از من. خدایا اگر معجزه مقدور است...خدایا معجره مقدور است؟؟
تمام چراغ ها را خاموش ...همه جا را تاریک می کنم و تنها نور زرد رنگی در دورترین فاصله از من می گذارد که...شاید...
همه چیز را تاریک تر می بینبم..تنها تر...و این تنهایی عظیم یادآوری می کند که همه چیز خوب و بد یک روز تمام می شود.
پ.ن: سال گذشته در همین روزها خیابان ها را طی می کردیم که حقانیت خود را با گفتن "هاله نورو دیدن/رای ما رو ندیدن"مرگ بر چین"و مرگ بر روسیه و مورد عنایت باتوم های مصلحت اندیشان قرار می گرفتیم ,ام سال آن ها با رای موافق دادن به تحریم ما برایمان قتل نامه! صادر کردند وواکنش مصلحت اندیشان مثل همیشه ما را انگشت به دهان گذاشت ...
پ.ن: گوش کن به یاد ندا
دیدگاه ها : نظرات
اردی بهشت وار
شنبه 25 اردیبهشت 1389 09:30 ب.ظ
احساساتم به تماشا نشسته اند
تا بسرایم هر آنچه
شاعرانگی محض باد در روزهای اردی بهشتی
بر پوستم می نشاند
...
دوست دارم چشمانم را که می بندم
هوهوی این باد
در تنم بپیچد...دستهای هم را بگیریم
گرم رقصی موزون...
بالا...بالا...بالاتر...
و خداوندی که ما را تماشا می کند
لبخندی از سر عشقبازی ما
بر لبان مهربانش بنشیند
و سری به رضایت تکان دهد
........
_من هر چه را که می گویم زاده ی غریزه های آبستنی ست که تنها در بهار راییده می شوند...الهه ی پیوند چشمان من به نیلی آسمان و سمفونی خنکای باد بهار و آواز مرغان ...
دیدگاه ها : نظرات
ای ساربان
جمعه 20 فروردین 1389 11:49 ب.ظ
ای کاش ... ای ساربانی...
سوز و اشتیاق عشقی ...
شاید بعد ها...
دیدگاه ها : نظرات
تعداد کل صفحات : 8 1 2 3 4 5 6 7 ...
